ویرگول
ورودثبت نام
نازنین جهانگیری
نازنین جهانگیرینویسنده و ترانه‌سرا
نازنین جهانگیری
نازنین جهانگیری
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

داروخانه ی ته خیابانِ یک طرفه

برشی از داستان کوتاه "داروخانه ی ته خیابان یک طرفه"، نوشته ی نازنین جهانگیری. جزو آثار برگزیده ی هشتمین دوره ی جایزه ادبی نارنج و اثر منتخب برای چاپ در کتاب جشنواره.

صداهایی توی گوشم است: قیژ قیژ قیژ... انگار نوک مته ­برقی را فرو کرده ­اند توی جمجمه ­ام. یک جوری که گویی سیالی داغ و ویسکوز، دارد از توی مغزم به بیرون تراوش می­کند. نه از دالان نوری عبور کرده­ ام و نه خاطرات چرت و چرند زندگی ­ام را در این واپسین لحظه­ های حیاتِ بی­ مایه ­ام مرور! می­ گویند: همه ­ی آدم­هایی که مثل من هستند، در لحظات پا درهوایی بین مرگ و زندگی، آن لحظات ملسِ خلسه ­­آورِ تاریک، مثل سگ از کرده ­شان پشیمان می­شوند و چنگ می­ اندازند به یقه­ ی پیراهن ماکسیِ این دنیای روسپی! حتما تا حالا ناچار نمرده ­اند که بدانند فرضیه­ هایشان تا چه حد مزخرف است!

آدم، آدم­ ها را تا یک جایی دوام می ­آورد! بعدش تصمیم می­گیرد دق دلی تمام بی­ مهری­ هایشان را سر خودش خالی کند. آخر آدم که نمی­ تواند به اویی که دوستش دارد، صدمه بزند. می ­تواند؟

ترسِ یکبارگی آدم را می­ کشد. مرگ­ های یک­باره، رفتن­ های یک­باره، ترک­ شدن­ های یک­باره، از دست دادن­ های یک­باره... اصلا همین غیرمنتظره بودنشان است که دخل آدم را می­ آورد.

مجرای انتهایی بینی­ ام از داخل، درست آن­جا که دارد به ابروی چپم می­ رسد، چنان می­ خارد و دلم ضعف می­ رود که انگار دارند کف پایم را قلقلک می­ دهند. شاید به خاطر این عطر آشنایی است که از راهرو قلپ قلپ جا خوش می ­کند توی ریه ­ام! دارد می­ آید! انگار روحم زمین­گیر شده و تمایلی به ول­چرخی ندارد، وگرنه طبیعتا باید از پیچ میدان فردوسی می­ دیدم اش که فکل کراوات کرده و در حالی که با ادکلن تروساردی تلخ­ش دوش گرفته، توی محوطه ­ی توقف مطلقا ممنوع، پارک می­کند و خرامان­ خرامان می­ آید عیادتِ جسمِ لاجانِ من که بعد از خوردن چند ده لیتر کربن فعال، روی تخت مکنده و پیر بیمارستان مچاله شده ­ام.

دارد می­ آید. با آن گلدان گل توی دستش که زار می زند انگار سر قبر من! صورت هفت تیغه ­اش، کت و شلوار اتوکشیده­ ی مشکی ­اش که گویی به پیشواز مرگِ من رفته! قیافه­ ی عصا قورت­ داده و همان چشم­ های بی­خیال... آن تابی که به ابروی راستش داده و ژستِ یک دست زیر چانه، آن یکی توی جیب شلوار، خم می­ شود و با دقت توی چشم های بسته ام زل می­زند، حوالی مرگ مغزی­ ام، زنی صفیرکشان می­ دود... دالان نور، حقیقت دارد...!

داستان کوتاهجایزه ادبینویسنده
۴
۰
نازنین جهانگیری
نازنین جهانگیری
نویسنده و ترانه‌سرا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید