برشی از داستان کوتاه "داروخانه ی ته خیابان یک طرفه"، نوشته ی نازنین جهانگیری. جزو آثار برگزیده ی هشتمین دوره ی جایزه ادبی نارنج و اثر منتخب برای چاپ در کتاب جشنواره.
صداهایی توی گوشم است: قیژ قیژ قیژ... انگار نوک مته برقی را فرو کرده اند توی جمجمه ام. یک جوری که گویی سیالی داغ و ویسکوز، دارد از توی مغزم به بیرون تراوش میکند. نه از دالان نوری عبور کرده ام و نه خاطرات چرت و چرند زندگی ام را در این واپسین لحظه های حیاتِ بی مایه ام مرور! می گویند: همه ی آدمهایی که مثل من هستند، در لحظات پا درهوایی بین مرگ و زندگی، آن لحظات ملسِ خلسه آورِ تاریک، مثل سگ از کرده شان پشیمان میشوند و چنگ می اندازند به یقه ی پیراهن ماکسیِ این دنیای روسپی! حتما تا حالا ناچار نمرده اند که بدانند فرضیه هایشان تا چه حد مزخرف است!
آدم، آدم ها را تا یک جایی دوام می آورد! بعدش تصمیم میگیرد دق دلی تمام بی مهری هایشان را سر خودش خالی کند. آخر آدم که نمی تواند به اویی که دوستش دارد، صدمه بزند. می تواند؟
ترسِ یکبارگی آدم را می کشد. مرگ های یکباره، رفتن های یکباره، ترک شدن های یکباره، از دست دادن های یکباره... اصلا همین غیرمنتظره بودنشان است که دخل آدم را می آورد.
مجرای انتهایی بینی ام از داخل، درست آنجا که دارد به ابروی چپم می رسد، چنان می خارد و دلم ضعف می رود که انگار دارند کف پایم را قلقلک می دهند. شاید به خاطر این عطر آشنایی است که از راهرو قلپ قلپ جا خوش می کند توی ریه ام! دارد می آید! انگار روحم زمینگیر شده و تمایلی به ولچرخی ندارد، وگرنه طبیعتا باید از پیچ میدان فردوسی می دیدم اش که فکل کراوات کرده و در حالی که با ادکلن تروساردی تلخش دوش گرفته، توی محوطه ی توقف مطلقا ممنوع، پارک میکند و خرامان خرامان می آید عیادتِ جسمِ لاجانِ من که بعد از خوردن چند ده لیتر کربن فعال، روی تخت مکنده و پیر بیمارستان مچاله شده ام.
دارد می آید. با آن گلدان گل توی دستش که زار می زند انگار سر قبر من! صورت هفت تیغه اش، کت و شلوار اتوکشیده ی مشکی اش که گویی به پیشواز مرگِ من رفته! قیافه ی عصا قورت داده و همان چشم های بیخیال... آن تابی که به ابروی راستش داده و ژستِ یک دست زیر چانه، آن یکی توی جیب شلوار، خم می شود و با دقت توی چشم های بسته ام زل میزند، حوالی مرگ مغزی ام، زنی صفیرکشان می دود... دالان نور، حقیقت دارد...!
