ویرگول
ورودثبت نام
نازنین جهانگیری
نازنین جهانگیرینویسنده و ترانه‌سرا
نازنین جهانگیری
نازنین جهانگیری
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

داروخانه‌ی ته خیابانِ یک‌طرفه

برشی از داستان کوتاه "داروخانه‌ی ته خیابان یک‌طرفه"، نوشته‌ی نازنین جهانگیری. از آثار برگزیده‌ی هشتمین دوره‌ی جایزه ادبی نارنج و اثر منتخب برای چاپ در کتاب جشنواره.

صداهایی توی گوشم است: قیژ قیژ قیژ... انگار نوک مته‌برقی را فرو کرده‌­اند توی جمجمه‌­ام. یک‌جوری که گویی سیالی داغ و ویسکوز، دارد از توی مغزم به بیرون تراوش می­‌کند. نه از دالان نوری عبور کرده­‌ام و نه خاطرات چرت و چرند زندگی ‌ام را در این واپسین لحظه­‌های حیاتِ بی­ مایه‌ام مرور! می­‌گویند: همه ‌ی آدم‌­هایی که مثل من هستند، در لحظات پا درهوایی بین مرگ و زندگی، آن لحظات ملسِ خلسه‌­­آورِ تاریک، مثل سگ از کرده‌شان پشیمان می‌­شوند و چنگ می­‌اندازند به یقه­‌ی پیراهن ماکسیِ این دنیای روسپی! حتما تا حالا ناچار نمرده‌اند که بدانند فرضیه­‌هایشان تا چه حد مزخرف است!

آدم، آدم­‌ها را تا یک جایی دوام می‌­آورد! بعدش تصمیم می­‌گیرد دق دلی تمام بی­‌مهری­ هایشان را سر خودش خالی کند. آخر آدم که نمی­‌تواند به اویی که دوستش دارد، صدمه بزند. می‌تواند؟

ترسِ یکبارگی آدم را می­‌کشد. مرگ­‌های یک­باره، رفتن­‌های یک­باره، ترک­ شدن­‌های یک­باره، از دست دادن­‌های یک­باره... اصلا همین غیرمنتظره بودنشان است که دخل آدم را می‌آورد.

مجرای انتهایی بینی­‌ام از داخل، درست آن­جا که دارد به ابروی چپم می­‌رسد، چنان می­‌خارد و دلم ضعف می­‌رود که انگار دارند کف پایم را قلقلک می­‌دهند. شاید به خاطر این عطر آشنایی است که از راهرو قلپ قلپ جا خوش می‌­کند توی ریه‌ام! دارد می­‌آید! انگار روحم زمین­گیر شده و تمایلی به ول­چرخی ندارد، وگرنه طبیعتا باید از پیچ میدان فردوسی می­‌دیدم‌اش که فکل کراوات کرده و در حالی که با ادکلن تروساردی تلخ­ش دوش گرفته، توی محوطه‌ی توقف مطلقا ممنوع، پارک می­‌کند و خرامان­ خرامان می­‌آید عیادتِ جسمِ لاجانِ من که بعد از خوردن چند ده لیتر کربن فعال، روی تخت مکنده و پیر بیمارستان مچاله شده‌ام.

دارد می­‌آید. با آن گلدان گل توی دستش که زار می‌زند انگار سر قبر من! صورت هفت تیغه‌اش، کت و شلوار اتوکشیده­‌ی مشکی‌اش که گویی به پیشواز مرگِ من رفته! قیافه­‌ی عصا قورت­‌داده و همان چشم­‌های بی­خیال... آن تابی که به ابروی راستش داده و ژستِ یک دست زیر چانه، آن یکی توی جیب شلوار، خم می­‌شود و با دقت توی چشم‌های بسته‌ام زل می­‌زند، حوالی مرگ مغزی­‌ام، زنی صفیرکشان می­‌دود... دالان نور، حقیقت دارد...!

داستان کوتاهجایزه ادبینویسنده
۷
۰
نازنین جهانگیری
نازنین جهانگیری
نویسنده و ترانه‌سرا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید