ویرگول
ورودثبت نام
نازبانو✿
نازبانو✿
نازبانو✿
نازبانو✿
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

خوابگرد

دیشب خواب دیدم سرکارم هستم. خاطرم نیست آن روز چه کرده بودم و حتی به یاد نمی‌آورم که در چه محیطی بودم، اما به وضوح به یاد دارم که دور میزی نشسته بودیم؛ چند نفر، شاید هم بیشتر. صحبت می‌کردیم، اما کلمات آن خاصیت عجیب خواب‌ها را داشتند؛ شنیده می‌شدند بی‌آنکه معنا داشته باشند. با این حال در خواب، گاهی معنا مستقل از کلمات زندگی می‌کند و شهود ما چیزی را دریافت می کند بی آنکه شنیده شده باشد. می‌دانستم موضوع بحث چیست. همه ما بر سر یک چیز توافق داشتیم: اینکه علت مرگ کسانی که روزی عضو این جمع بوده‌اند و حالا دیگر نیستند، چه بوده!

عجیب‌تر آن‌که هیچ‌کس با این موضوع مخالفتی نداشت. نه بحثی بود، نه تردیدی. انگار درباره نتیجه آزمایشی حرف می‌زدیم که مدت‌ها پیش انجام شده و جوابش از قبل معلوم بوده است. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که علت مرگ ما نیز همان خواهد بود. نمی‌دانم آن علت چه بود. خواب هرگز آن را به من نگفت. فقط یقینش را داد؛ و گاهی یقین از خود حقیقت سنگین‌تر است.

از محل کار بیرون آمدم. یکی از همکارانم مرا همراهی می کرد. در خواب همکار بود و در عین حال یک دوست؛ از آن آدم‌هایی که ذهن برایشان مرزی میان آشنایی و صمیمیت قائل نمی‌شود.

در پیچ یکی از خیابان ها ناگهان حالم بد شد. دردی نداشتم، حتی آن هراسی که آدم هنگام بیماری تجربه می‌کند را هم حس نمیکردم. فقط احساس کردم چیزی در درونم خاموش شده است. مثل خانه‌ای که چراغ‌هایش هنوز روشن‌اند اما برقش قطع شده باشد. به دیوار تکیه دادم و آرام روی زمین نشستم.

اول شک کردم.

شک کردم که آیا واقعاً همین است؟ آیا این همان لحظه‌ای است که همیشه درباره‌اش فکر می‌کنیم اما هرگز آن را متعلق به خودمان نمی‌دانیم؟

بعد لبخند زدم.

به دوستم گفتم: «می‌دانستم. از قبل می‌دانستم که می‌میرم. همه‌چیز مشخص بود.»

او دستپاچه شد. نگاهش مدام میان من و خیابان جابه‌جا می‌شد، انگار دنبال راه‌حلی می‌گشت که دیگر وجود نداشت. اما من عجله‌ای نداشتم. فقط به او گفتم برود سراغ خانواده‌ام. جای مرا به آن‌ها بگوید. گفتم آن‌ها مرا با خودشان خواهند برد. فقط نگذارد جنازه‌ام همان‌جا روی زمین بماند.

جالب است که در تمام آن لحظه، دغدغه‌ام مرگ نبود. مرگ اتفاق افتاده بود. دغدغه‌ام چیزی بود که بعد از آن می‌آمد.

او رفت و صحنه تغییر کرد

خودم را پشت موتورسیکلت پدرم دیدم.

می‌دانستم که دیگر زنده نیستم و حالا تبدیل به یک روح شده ام. این را با همان قطعیتی می‌دانستم که آدم در خواب می‌داند در حال سقوط است یا در حال پرواز. پشت سر پدرم نشسته بودم اما او مرا نمی‌دید. نه صدایم را می‌شنید و نه حضورم را حس می‌کرد

لباس سیاه پوشیده بود

غمگین بود، اما نه آن‌طور که آدم‌ها در فیلم‌ها غمگین می‌شوند. اندوه در چهره‌اش فریاد نمی‌زد. فقط معلوم بود که چیزی در درونش سنگین شده است

در مسیر از کنار مسجد محله گذشتیم

دیوارها پر از اعلامیه بود. بنرهای تسلیت از دور دیده می‌شدند و جمعیت زیادی جلوی مسجد ایستاده بودند. برای لحظه‌ای تصور کردم که آنجا برای من است. به نظرم طبیعی می‌رسید. مگر نه این‌که مرده بودم؟

اما وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، تصویر مرد دیگری روی اعلامیه‌ها بود. مردی درشت‌اندام که هرگز ندیده بودمش

آن لحظه برای نخستین بار به ذهنم رسید که جهان، حتی بعد از مرگ آدم، کار خودش را ادامه می‌دهد. در همان روزی که من مرده بودم، کس دیگری هم مرده بود. خانواده دیگری هم عزایی در دل داشت. اندوه، برخلاف تصور ما، هرگز متعلق به یک نفر نیست...

پدرم توقف نکرد

از کنار مسجد گذشتیم و به خانه رسیدیم.

روی دیوارهای خانه پارچه سیاهی نصب نشده بود. هیچ نشانه‌ای از عزا دیده نمی‌شد. در باز شد. مادرم و خواهرم در آشپزخانه بودند. پدرم طبق عادت همیشگی‌اش دست خالی به خانه نیامده بود. چند خرید کوچک همراهش بود. آن‌ها را روی میز گذاشت و بعد برگه‌ای را به مادرم داد.

خواهرم مشغول پوست کندن سیب‌زمینی بود. همیشه فکر کرده‌ام بعضی جزئیات فقط در خواب پیدا می‌شوند. ذهن می‌تواند مرگ را فراموش کند، اما سیب‌زمینی را نه. می‌تواند علت حادثه را حذف کند، اما حرکت آرام چاقو روی پوست زرد و نازک یک سیب‌زمینی را با دقت حفظ کند

خواهرم کاغذ را که دید شروع به گریستن کرد

نگاه مادرم و پدرم نیز روی همان کاغذ ثابت مانده بود، رد نگاه آنها را دنبال کردم و من هم به کاغذ نگاهی انداختم

ته مایه رنگ کاغذ سفید بود؛ نه سفیدِ تمیز و آرامش‌بخشِ کاغذهای نو، بلکه سفیدِ سرد و بیمارستانی. از آن سفیدی‌هایی که آدم را به یاد راهروهای بی‌صدا می‌اندازند. روی آن با خودکار آبی چیزی نوشته بودند. رنگ آبی همیشه برایم رنگ زندگی بود؛ رنگ آسمان، رنگ دریا، رنگ دوردست‌ها. اما آن آبی فرق داشت. آبیِ یک فرم اداری بود. آبیِ گزارش. آبیِ امضایی که قرار است درباره مرگ چیزی را ثبت کند

نامه از پزشکی قانونی آمده بود

می‌دانستم روح نمی‌تواند سؤالی بپرسد، پس شروع کردم به خواندن

در همان خط اول نوشته شده بود که باکتری‌های تجزیه‌کننده فعالیت خود را آغاز کرده‌اند و روند تجزیه جسد شروع شده است

جمله کوتاهی بود

آن‌ قدر کوتاه که توهین‌آمیز به نظر می‌رسید

آدم عمرش را صرف ساختن یک زندگی می‌کند؛ دوست می‌دارد، می‌ترسد، امیدوار می‌شود، شکست می‌خورد، خاطره جمع می‌کند، آینده را تصور می‌کند و بعد روزی می‌رسد که تمام آن زندگی در یک جمله خلاصه می‌شود: «تجزیه جسد آغاز شده است»

مادرم با صدایی که میان ناباوری و اندوه معلق مانده بود گفت:

«مگر جسد در سردخانه نیست؟ چرا تجزیه؟»

و درست همان لحظه، کلمه سردخانه از میان تمام واژه‌های خواب بیرون آمد و خود را به من رساند

سردخانه

نه پزشکی قانونی

نه مرگ

نه جسد

فقط سردخانه

بعضی کلمات معنایی بیشتر از تعریفشان دارند. مثل درهایی هستند که مستقیم به یکی از ترس‌های قدیمی آدم باز می‌شوند. برای من، سردخانه همیشه یکی از همان کلمات بوده است

می‌دانم برای جسمی که دیگر صاحبش در آن حضور ندارد، تفاوتی میان سرما و گرما نیست. می‌دانم که مرده چیزی حس نمی‌کند. اما ذهن انسان همیشه تابع منطق نیست. بعضی ترس‌ها را نمی‌شود با استدلال از بین برد

و من از سال‌ها پیش فقط یک خواهش داشته‌ام:

مرا به سردخانه نسپارید

بگذارید پیش از آن‌که سرمای فلز به تنم برسد، به خاک برگردم. بگذارید آخرین سفرم نه به کشویی در دل یک اتاق سرد، بلکه به دل همان زمینی باشد که تمام عمر روی آن راه رفته‌ ام، خاکش را حس کرده ام، بگذارید دانه ای شوم و باز هم جوانه بزنم

در همین فکر بودم که از خواب پریدم...

پزشکی قانونیخوابمرگروح
۹
۲
نازبانو✿
نازبانو✿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید