ویرگول
ورودثبت نام
نِوی‌صاد
نِوی‌صاداگر من بخشی از افسانه تو باشم، تو روزی به من باز خواهی گشت...
نِوی‌صاد
نِوی‌صاد
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

حق مرگ

تا روشنایی صبح مانده که صدای زنگ بیدارباش در اتاق می‌پیچد. زنگی که به گوشت آشنا نمی‌آید و خودت آن را انتخاب نکرده‌ای. با همان زنگ اول خوابت سبک می‌شود اما سعی می‌کنی بی‌تفاوت به آن، ادامه خوابت را ببینی. بعد احساس می‌کنی کلافه شده‌ای و می‌خواهی دستت را دراز کنی و صدای زنگ را قطع کنی. اما نه. یک چیز مثل قبل کار نمی‌کند.

دست‌هایت کنار بدنت قفل شده‌اند. با خودت فکر می‌کنی دست‌هایت را کسی بسته. می‌خواهی نگاه کنی اما چشم‌هایت مستقیم به روبه‌رو قفل شده‌اند و گردنت حرکت نمی‌کند. پاهایت هم مثل دو میله آهنی جوش خورده سر جایشان مانده‌اند. هوا در اتاق به قدر کافی هست اما راهی به ریه‌هایت پیدا نمی‌کند. فریادی که تا گلو بالا آمده، همان‌جا خفه می‌شود. صدایت درنمی‌آید.

صدای زنگ به آن می‌ماند که روی ظرف فلزی روی سرت، با قاشق ضرب گرفته باشند. دلت می‌خواهد از جا بلند شوی و منبع صدا را هر چه که هست نیست و نابود کنی. بادی مزاحم راهش را از انگشتان پایت گرفته تا موهای سرت قدم می‌زند و گرمای وجودت را از سلول‌هایت به زور می‌گیرد.

همزمان با زنگ، صدای کشیده شدن چیزی فلزی روی موزاییک گوشت را می‌خراشد. کشیدگی ستون فقراتت را احساس می‌کنی؛ انگار دارند مهره‌های کمرت را از هم جدا می‌کنند. هیچ کس در خانه نیست. تنفست مختل شده و ناتوانی در حرکت، از هر چیزی برایت وحشتناک‌تر است.

باد شدیدتر می‌شود و بعد پنجره‌ها به هم می‌خورند. با صدای برخورد، زنگ و صدای مزاحم متوقف می‌شوند. بوی بادام تلخ می‌پیچد و احساس می‌کنی کسی کنارت می‌ایستد. متوجه صدای قدم‌هایش نشده‌ای اما نفس‌هایش را نزدیک تخت احساس می‌کنی. همچنان نمی‌توانی حرکت کنی و او را ببینی؛ این‌جا جای او نیست اما دلت می‌خواهد ناجی تو شود، هر کسی که هست.

_ زیاد تو این وضعیت نمی‌مونی. البته اگر کشش ندی. خوب گوش کن.

نمی‌فهمی صدا مربوط به یک زن است یا یک مرد. احساس خوبی از شنیدن صدایش نداری. نمی‌دانی کیست یا دارد راجع به چه چیزی حرف می‌زند. سوالی نمی‌توانی بپرسی، پس منتظر می‌مانی خودش چیزی بگوید.

_ وقت زیادی نداری. کافیه توی ذهنت انتخاب کنی. راه برگشتی وجود نداره.

بخواهی هم نمی‌توانی چیزی بگویی. حرف‌هایش توی سرت تکرار می‌شود.

_ بعد از تولدت یه حق بهت تعلق گرفته. حق مرگ.

ناباورانه به گوش دادن ادامه می‌دهی. آرزو می‌کنی کسی از راه برسد، غریبه را از خانه‌ات بیرون کند و طناب‌های نامرئی را از دست و پایت باز کند.

_ یکی رو به جز خودت انتخاب می‌کنی. طی همین شبانه‌روز می‌میره. ردی هم از تو نیست.

می‌خندد و انگار هوای اتاق را همزمان می‌بلعد. به آدم‌ها فکر می‌کنی. چه کسی لایق مرگ است؟ یک آدم بد که نبودنش جهان را به جای بهتری تبدیل می‌کند؟ کسی که خودش دوست دارد بمیرد؟ کسی که بیماری دیر یا زود او را از پای در می‌آورد؟ کسی که از او متنفری؟ زور کدام بیشتر است؟ تنفر؟ حسادت؟ کینه؟ کدام یک بهتر است که دیگر نباشد؟ رئیس؟ رقیب؟ همکار؟ همسایه؟ یک اسم شانسی ناشناس؟ اگر کودکی بیگناه باشد چه؟ از خودت متنفری که آدم‌ها را روی ترازو گذاشته‌ای. نمی‌خواهی کسی را انتخاب کنی.

_ حتما داری فکر می‌کنی اگه نخوای کسی بمیره چی؟

پوزخندش صدادار است.

_ یه راه دیگه‌ هم هست.

امیدوارانه منتظر راه جدیدی.

_ کسی رو انتخاب نکنی و بعد ۲۴ ساعت کسی می‌میره که تو رو از همه بیشتر دوستت داره. انتخاب کن.

دیگر صدایش را نمی‌شنوی. گوشت سوت می‌کشد. تصویر آدم‌ها یکی یکی جلوی چشمت نمایان می‌شوند. اعضای خانواده، دوستان، آدم‌هایی که دوستشان داری و دوستت دارند. خاطرات خوب تداعی می‌شوند و تو آرزو می‌کنی کسی تو را از این کابوس بیدار کند. کم کم صدایش دوباره واضح می‌شود.

_ وقت تمومه. انتخاب کردی؟

هیچ راه فراری نداری. باید انتخاب کنی. او را نمی‌بینی که نزدیک صورتت می‌آید و بوی بادام تلخ بیشتر و بیشتر می‌شود. بیشتر از قبل نفس کم آورده‌ای. او در همان حالت شروع به شمردن می‌کند.

_ پنج چهار ...

تو حالا می‌دانی که دیگر آن آدم قبلی نیستی.


انتخاب شما چیه؟

«هیچ راهی برای بی‌گناه ماندن نیست.»
«هیچ راهی برای بی‌گناه ماندن نیست.»
چالشمرگخوابانتخابچالش هفته
۶
۱
نِوی‌صاد
نِوی‌صاد
اگر من بخشی از افسانه تو باشم، تو روزی به من باز خواهی گشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید