ساعت بالای صفحه سمت چپ ۰۳:۳۰ بامداد را نشان میدهد. شب بیداری و روزخوابی در ایامی که دانشگاه نمیروم یک جور عادت است. اصلا روزهایی هم کلاس دارم هم شب قبلش زیاد نخوابیدهام. من عاشق سکوت شبم. سکوت نه از آنهایی که هیچ صدایی نیست؛ نه. از خلوتی شبها خوشم میآید. این که میتوانی بی هیچ نویزی به آنچه دوست داری فکر کنی و بپردازی. کتاب بخوانی، موسیقی گوش کنی، یا نه فقط زل بزنی به سقف و فکر و فکر و فکر.
این که شب را دوست دارم ربطی به شخصیتم ندارد. شاید هم دارد اما هرگز این حقیقت را تغییر نمیدهد که من برونگرا هستم. شاید زیاد از حد به برون میگرایم! که انقدر خلوتی و سکوت شب به نظرم بیبدیل میآید. انقدر در جمع انرژی صرف میکنم که گاهی خیال میکنم از سهم انرژی فردایم هم استفاده کردهام. البته جدیدا کشف جدیدی داشتهام. این که منبع انرژی متفاوتی برای هر فعالیت دارم. درس خواندن، معاشرت با آدمها، موسیقی و فیلم، نقاشی کردن یا هر کار دیگری منبع انرژی خاص خودش را دارد. شاید لحظهای هیچ حال و حوصله فیلم دیدن نداشته باشم اما بتوانم چند ساعت متوالی با دوستانم معاشرت کنم.
این روزها عجیباند. این که اینترنتی وجود ندارد (مثل قبل البته) باعث میشود خیلی از ارتباطات قطع باشند. کلاسها تمام شدهاند و امتحانات هم مثل بطری آب معدنی که در پیاده راه زیر پا میآیند، پرت میشوند این طرف و آن طرف. میهمانیها که کمرنگ بودند حالا همان رنگ کم را هم ندارند و حتی اثری از آن ارتباطات پوشالی مجازی هم نیست. از بیشتر آدمها بیخبرم.
راستی فهمیدهام بیست و چهار ساعت واقعا زمان خوبی است و چقدر ساده به هدر میرود. در همین زمان اضافهای که مثل گمشدهای بعد از مدتها آن را یافتهام کتابها و کاغذهای بی سروسامانم را نظم دادهام و حالا اتاقم جای بهتری برای زیستن است. بیخیال جزوات دانلود نشدهای که پشت میلههای زندان تلگرام اسیرند، ورقی به آنچه فیزیکی در اختیار دارم و در طول ترم نوشتهام میزنم. هر چند چه کسی حالا حوصله درس دارد؟ کو تا امتحان.
چند صفحه هم از کتاب «راهبی که فراریاش را فروخت» خواندم. اگر جالب بود اینجا معرفیاش میکنم. کتاب خواندن اگر میشد که عادت باشد خیلی خوب بود. جدا از بحث پربحث «ادا» خیلی خوب است آدمی به خواندن عادت کند. این روزها حس میکنم نوشتن را هم فراموش کردهام. دیگر شعری به ذهنم نمیرسد. شاید هم دلیلی برای نوشتن ندارم. احساس میکنم باید خودکار ذهنم را عوض کنم. احتمالا جوهر تمام کرده.
تا همین چند روز پیش میخواستم در ادامه مطلب یلداجان روشن متنی بنویسم تحت عنوان «چرا احتمالا دیگر در ویرگول نخواهم نوشت.» و بگویم چقدر از ویرگول دلچرکینم. از آدمهایی که از اینجا کوچیدهاند و از متنهایشان که هرگز اینجا نوشته نخواهند شد. چندین متن شرکت کننده در آخرین مسابقه را خواندهام. میخواستم از مسابقات ظاهری بنویسم که اینجا برگزار میشود و آخرسر از آخر به اول لیست برندهها را اعلام میکند (البته اگر خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و وانمود کنیم نمیدانیم برندهها از مدتها پیش برنده بودهاند و با برگزارکننده جیب یکی هستند) و هیچ معیار درستی هم ندارند. از این که شاید دوباره نوشتنم بعد از یک سال غیبت احتمالا اشتباه بود و با رفتنم هم اتفاقی نخواهد افتاد. میخواستم کلی گله کنم و بعد از آن اینجا ننویسم اما آن متن نوشته نشد. پیشتر فکر میکردم باید حتما یک چیز ادبی بنویسم و اینجا بگذارم اما طی تصمیمی ناگهانی این واژهها قطار شدند و هیچ نمیدانم آیا کسی خواهد خواند یا نه؟ حالا یک زمزمه درونی را تایپ کردهام و ارسال میکنم. هیچ نمیدانم باز هم خواهم نوشت یا نه.
پ.ن۲: همه چیز را هم که نمیشود نوشت.
