در اینجا مِه گاهی غلیظ میشود. سبزه های سنگی را در بر میگیرد و مهمان ناخوانده لانه مورچه ها میشود. طیف توسی رنگی دارد، از تیره تا روشن؛ نه از سفید شروع میشود و نه به سیاه ختم.
سنگ های کوچک و زبری در دستانش است. از همان هایی که هر از گاهی آسمان به داخل شهرمان، پرتاب میکند. دستانم دستگیره پنجره را لمس میکنند. برای بازکردنش به ناچار روی پنجه های پا میایستم تا انگشتانم دور دستگیره، قفل شوند و کلیدی باشند برای آزادی من.
حس میکنم لبخندم همه تاریکی آنجا را میشکافد و به استقبال ستاره ها میرود. ولی امیدی نبود چون ما صدها سال نوری از چراغ ها دور شده بودیم، و هزاران سال دیگر مانده بود تا به آنها برسیم.
بی هوا فریاد میزنم: "بشتاب شهاب! چراغ ها منتظر ما هستند تا یکبار دیگر ما را ببینند."
و خودم را از پنجره آویزان میکنم و مثل لباسی میشوم که مادر روی بند پهن میکند و باد تابش میدهد. انگار سلول به سلولم میتوانست حس کند که اینجا حتی باد هم حسی ندارد چه رسد به دیوار های سیمانی.
صدایی آشنا میشنوم که میگوید:"این ستاره های دنباله دار که انقد دوست داری ببینیشون؛نابود میشن، و همراه نابودیشون چند نفر رو هم نابود میکنن. کِی میخوای بزرگ بشی؟! تاحالا به این فکر کردی چند نفر از آدمایی که تظاهر میکنن دوستت دارن، تا الان چندبار گولت زدن؟ تاحالا ازشون پرسیدی که این ستاره های دنباله دار از کجا میان و به کجا میرن؟!"
صدای شهاب درست از پشت سرم میآمد، با هر کلمه اش حرارت خشم بر من ساطع و باعث میشد اخم کنم.
نگاهش کردم. چشمهای غضبناک هردومان به هم دوخته شد. باد هم بر این حرارت برافروخت ولی میدانستیم که آخر چه کسی تسلیم میشود.
شهاب صورتش را برمیگرداند، به آسمان نگاه میکند. به یکباره حس میکنم همه چیز رنگ و بوی غم میگیرد. چشمهایش مانند غروب های بیتالمقدس میشود. دوست داشتم مانند امواج ساحل حیفا، غم هایش را بشویم.
سرَم را به چهارچوب تکیه میدهم و آهی میکشم:" تو، برخلاف سِنّی که داری؛ بسیار مَرد و دلیر هستی. با واقعیت ها روبهرو میشی و سعی میکنی من رو همراه خودت کنی؛ ولی من، من میخواهم همیشه شادی رو زندگی کنم، آرامش داشته باشم و تو رو خوشحال ببینم."
سکوت یا هیاهو، فرقی نمیکرد؛ در کنار او هردو لذت بخش بود ولی اکنون تنها تمایلم در این بود که لب تر کند و سخنی بگوید،جلوی ترک برداشتن قلبم را بگیرد که اگر اینکار را نمیکرد، وجدان لعنتی هر لحظه من را به خودخوری یا حتی خودزنی میگماشت.
سکوت را که میشکند، لبخندی میزنم و نفس حبس شده را رها میکنم:" من فقط زمانی میتونم شاد باشم و آرامش رو حس کنم، که کشورم و مردمش باهم باشن. شب ها فقط ماه و ستاره ها آسمون رو چراغونی کنن،نه بمب هایی که به اسم ستاره دنباله دار خواب رو از چشم بچه ها میگیرن.
هممیهن بدون میهن، معنایی نداره."
به من نگاه میکند، نگاهش در نظرم مصمم است. کوهستانی از حقیقت و رغبت در چشمانش است که آرزو میکردم میتوانستم قله اش را فتح کنم. انگار که به وجودم پلی میزند و با برق کلماتش مرا میگیرد:" میان واقعیت و حقیقت مرز باریکیه، اجازه نده تو رو تو باتلاقی از جهل و فریب غرق کنن که وقتی به خودت بیای،میبینی شادی و خوشبختی تو در گرو غمِ افراد دیگه ست. من نمیخوام ساکت باشم هارا، میخوام تو مسیری قدم بردارم که ممکنه بازگشتی نداشته باشه، تو هم قدم من میشی؟"
اغراق نیست اگر بگویم دلم آن شب تمام تردید هایم را زیر پا گذاشت و تصمیم گرفت که بزرگ شود.
پ.ن: وای خدایا، این نوشته برای یکسال پیشه، نوشته بودم و بعد از مدت اندکی حذفش کردم. الان که میون پیشنویس ها خوندمش دچار شعف و ذوق زیادی شدم و دیدم حیفه اگه میون پست هام نباشه!