ویرگول
ورودثبت نام
Newti
Newtiهدیه هستم _مهره ای گُم در صفحه شطرنج الهی
Newti
Newti
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

پراکنده نویسی؛ شعر بخوان.

باید بگم وقتی از ساختمان معاونت فرهنگی بیرون زدم، بسیار سبک بال بودم، انگار هر لحظه حاضر بودم تا با باد یکی بشم. می‌دونستم عجیب رفتار کردم، خودم که اینطور فکر میکنم. وقتی اولین شعر وزن و عروض دار خودمو خوندم، یه آخیشی ته دلم گفتم؛ انگار تنها چیزی که باعث شده بودم اون روز برم دانشگاه فقط همین بود، اینکه شعرم رو بخونم. "ه" اون روز نقد شعر محمد امین جعفری رو راه انداخته بود، شاعر سپید سرا؛ دیر به محفل رسیدم ولی انگار کلا کسی علاقه خاصی به نقد و نظر درباره شعر سپید نداشت. جو به نظرم سنگین اومد با اینکه تعدادمون نسبت به روزای قبل بیشتر بود. نظرم با "ه" یکی بود. اینکه شعر سپید هر چه کوتاه تر، ارتباط گیری راحت تر. اگر "ب" اون روز محفل اومده بود احتمالا دوباره نقد های تند و تیزی نثار کاظم کاظمی می‌کرد. ای کاش وقتی شعرم رو می‌خوندم "ب" بود و نظر می‌داد. چهارپاره هاش رو خیلی دوست دارم. ای کاش وقتی بچه ها نظرشون رو راجع به شعرم گفتن، میتونستم از ذوق نخندم و انقدر سریع از اتاق بیرون نزنم...


فکرش را می‌کردی؟
شهر بی در و پیکر ما
این‌همه دیوار
برای آوار شدن داشته باشد؟
محد امین جعفری_زلزله بم


یک هفته ی بعد از عید نوساناتی از انواع احساسات رو تجربه کردم. حس غم، عصبانیت و تنهایی که در من موج می‌زد. تا به حال انقدر احساس تنهایی من رو اذیت نکرده بود و به نظرم یه جای کار می‌لنگید. گفتم شُل کن هدیه! و شروع کردم به فکر کردن درباره تمام مزیت هایی که در تنهایی پیدا می‌کردم. مثلا تو پیاده روی تا سلف، من تازه گل های ریز بنفش باغچه رو دیده بودم، یا مثلا اگه تنها نبودم شاید دقت نمی‌کردم و قارچ های وحشی که لای سنگ ها رشد کرده بودن رو نمی‌دیدم. احتمالا از نسیمی که می‌زد و دونه های ریز کاج رو روی لباسامون می‌نشوند، لذت نمی‌بردم. آخ که چقد لذت بخش و قشنگ بود این حس. مهمتر اینکه من تو تنهایی تونستم شعر بگم. کتاب صوتی جین ایر رو گرفتم، صدای آقای چِستر رو دانیال حکیمی دراورده؛ حقیقتا ترغیب شدم بعد از اینکه فیلمش رو دیدم و کتاب صوتی رو گوش دادم، رمانش رو بگیرم و بخونم.

واسه گرفتن کتاب مبانی احتمال رفتم انقلاب. توی اون خیابونی که روبه رو در دانشگاه ست، خیابون فخر رازی. خیلی قشنگ بود تاحالا نرفته بودم؛ دوست داشتم عکس میگرفتم ولی فقط ده درصد شارژ داشتم اون هم به زور. رفتم اونجا تو یه کتاب فروشی که تو ترب زده بود کتابی که می‌خوام رو داره، گفتن ندارن:) و من به این فکر میکردم که کدوم گوری این کتابو پیدا کنم پس... چند تا کتاب فروشی دیگه رو هم پرسیدم گفتن که ندارن، داشتم نا امید برمیگشتم که یه کتاب فروشی نقلیِ خلوتِ قدیمی پیدا کردم. گفتم این دیگه آخریشه. پرسیدم اقا فلان کتابو دارین؟ یه نگاهی انداخت گفت آره! گفتم عه جدی می‌فرمایین! دوباره یه آخیشِ دیگه.

توی بی آرتی وایساده بودیم، یه ایستگاه نگه داشته بود، چشمم افتاد به یه یاکریمی که چوب به دندون گرفته بود تا یه کنجی از سقف ایستگاه لونه بسازه. یه خانمی کنار در وایساده بود برگشت با ذوق بهم گفت دیدیش؟ منم با ذوق گفتم عه شما هم دیدینش؟! یه چندتا دیالوگ کوتاه درموردش با هم حرف زدیم، و من تو دلم میگفتم کاش همه آدما بتونن به این چیزای کوچیک دقت کنن و ذوق کنن و به سادگی رد نشن.


گر چه کردم ذوقها از آشنائیهای او

انتقام از من کشید آخر جدائیهای او.

وحشی . (موقع سرچ کردن مترادف برای فعل ذوق کردن در لغتنامه دهخدا دیده شد، قشنگ بود گذاشتمش اینجا)


خلاصه اگه تو مترو یه دختری دیدین یه دفترچه سبز و مداد دستشه و جوری به بنرهای تبلیغاتی زل زده که انگار داره حفظشون می‌کنه، بدونید اون منم احتمالا، در تلاش برای شعر گفتن.




حسن ختام:
بر فرو رفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را حس کن!
سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما فراموش نمی کنند _گروس عبدالملکیان (شعر سپید)
کتاب صوتیشعرتنهایی
۲۴
۲
Newti
Newti
هدیه هستم _مهره ای گُم در صفحه شطرنج الهی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید