ویرگول
ورودثبت نام
*نیالا*
*نیالا*دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من
*نیالا*
*نیالا*
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

داستانک روزانه، روز دهم:ترس از بیماری

شمارو نمیدونم اما من از زمانی که بچه بودم همیشه ترس اینو داشته باشم که مریض بشم اون موقع نمیدونستم دقیقا چرا اینجوری شده بودم اما حالا که بزرگتر شدم و با مباحث روانشناسی آشنا شدم به واسطه دوسال منشی یک کلینک روانشناسی، متوجه شدم بخشی از ترس من میتونه از این نیاز به بقا ناشی باشه.

چون من حتی تصور این بود که آدم از یک زمین خوردن ساده میتونه بمیره و درکل همه‌ی احتمالات برام شدنی بودن.حالا درسته مرگ گاهی هم میتونه خیلی احمقانه و ساده باشه اما در کل قرار نیست هر اتفاق و احتمالی که از صبح تا شب توی مغزما پیدا میشه تک تکشون اتفاق بیوفتن.

رفته رفته اون ترس از بیماری بزرگتر شد تا رسید به مریضی مامانم یعنی اون چیزی که همیشه ازش فرار میکردم، یه غول شکست ناپذیر، خلاصه با رفتن مامان این ترس بیشتر شد و افکار ناخوشایندم هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد.

به دوبخش تبدیل شده بودم، بخشی که میخواست مثل مامانم باشم و هیچ دکتری نرم و فقط از فکر بیمار شدن بترسم و بخشی اصرار به متفاوت بودن داشت و میخواست شکل مامان نباشم و متفاوت باشم.

راستش اوایل ازدواجم و اصلا به طور کل بعد رفتن مامان یه طور دیگه مستقل شدم، دیگه کسی نبود که بگه نیالا حواست باشه یا برام نوبت دکتر بگیره یا به نوعی از من مراقبت کنه و من مسئول تمام و کمال خودم شدم.

اولش خیلی سخت بود نمیتونستم به نوبت گرفتن از دکتر فکرکنم و استرس می‌گرفتم اما خلاصه زور انوری که نمیخواست شبیه مامان باشم بیشتر شد وتونستم غلبه کنم.

حالا دیگه اونقدر با اون شدت از دکتر رفتن نمیترسم یا دکتر رفتن برام معنی اینو نداره که الان حتما باید یه مریضی داشته باشم و اون سختی و استرسش واقعا برام کم شده و خوشحالم که به جای اینکه تسلیم افکار و ترسم بشم بلند شدم و باهاش مقابله کردم.

این حالی که بعد از انجامش دارم با هیچی قابل مقایسه نیست و حالا اون بخش مصر به متفاوت بودنم از من راضیه و درگوشم میگه نگران نباش قرار نیست دوباره همون کارهای مامانت رو تکرار کنی و شبیه اون بشی.

ترساختلال
۲
۰
*نیالا*
*نیالا*
دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید