
حدودا یک ماهی میگذره که 29 ساله شدم و از همین الان خیلی به 30 سالگی فکر می کنم اینکه قراره چی بشه و من به کجا میرسم پس بذارین از اول تصوراتمو درمورد 30 سالگی بگم.
قبل ترها تو سوشال مدیا و حرفای دیگران می شنیدم که میگفتن 30 سالگی دیگه زمان اشتباه کردن نیست یا اصلا نباید تو 30 سالگی دیگه کتاب اشتباهی بخونی و باید از سردرگمی دربیای و خلاصه به عبارتی دیگه کامل بدونی چی میخوای و رسالتت چیه.
این افکار و حرف ها خیلی روی من تاثیر گذاشته بود و من به شدت حس عقب موندن داشتم و حس میکردم زمان زیادی ندارم تا بفهمم کار مورد علاقم چیه و یه شغلی برای خودم دست و پا کنم و اونقدر کتاب بخونم تا بفهم کتاب بد و خوب چیه.
تا اینکه وقتی ازدواج کردم و اومدیم خونه خودمون همه چی شدت گرفت و بدتر شد احساس میکردم باید تو همه زمینه ها 100 باشم نه کمتر. باید یک خانم خونه دار تمام عیار باشم هیچ روزی بدون غذا نباشه و همیشه خونه مرتب باشه، باید هرچی سریعتر یه شغل برای خودم پیدا کنم چه کار برای خودم یا یه کار ثابت بیرون و باید وزنمو کم کنم و به تناسب اندام برسم.
تا یه مدتی داشتم خوب پیش میرفتم اما یه آن متوقف شدم یا بهتر بگم دچار یه انفعال شدم و همه چیز برام معنای خودشو از دست داد و با خودم می گفتم یعنی چی چه فایده ای داره انجامش بدم.
میدونستم چرا به انفعال رسیده بودم چون میخواستم همزمان باهم چندتا هدف بزرگ بردارم که نشدنی بود مگه ربات بودم که ظرفیت نامحدودی داشته باشم و بتونم تو همه زمینه ها 100 باشم پس غیر ممکن بود.
خلاصه هرچقدر گذشت متوجه شدم الکی دارم 30 سالگی رو برای خودم بزرگ می کنم وگرنه جز یه عدد چیزی نیست.
بازم ممکنه تو دهه 30 اشتباه کنم، شکست بخورم، گریه کنم و این اصلا اشکالی نداره. وقتی تو دنیایی زندگی می کنیم که عدم قطعیت یکی از چیزهای ثابتش هست برای چی دنبال یه قطعیت هستیم؟
چطوری امکان داره من بتونم از 20 تا 30 سالگی رو خیلی عالی بگذرونم تا حدی که وقتی 30 سالم شد مطمئن باشم چی میخوام؟ فکر نمیکنم این امکان داشته باشه. شاید امروز من یه چیزی رو بخوام که فردا یا پسفردا مورد پسندم نباشه.
چون ما آدم ها هرروز و هرلحظه درحال تغییر و تحولیم و من نمیتونم آدم دو هفته قبل دوماه قبل خودم باشم.
امروز که دارم این متن رو مینویسم هم بازم گهگاهی اون وروجک وراج درونم میاد تا منو از 30 سالگی بترسونه اما الان میدونم ترسیدن فایده ای نداره به جاش میتونم بنویسم، فکر کنم و از یه زاویه دید دیگه بهش نگاه کنم و راه حلی یا پیدا کنم یا براش بسازم.