ویرگول
ورودثبت نام
*نیالا*
*نیالا*دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من
*نیالا*
*نیالا*
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

داستانک روزانه، روز ششم:رنج از دست دادن

خیلی پست با این مضمون تا حالا نوشتم چون 5ساله دارم زندگیش می‌کنم و هرسال که میگذره تغییر می‌کنه.هرازگاهی که یادم میوفته چه روزهای سخت و سنگینی رو گذروندم ته دلم خالی میشه و با خودم می‌مونم چطوری تونستم دووم بیارم و باز ادامه بدم؟

شاید این سوالی باشه که هر آدمی که عزیزی از دست داده از خودش بارها بپرسه و تعجب کنه از جوابی که مبینه.

برای همین چون خودم اون روزای سخت رو گذروندم و میدونم چقدر دردناکه دوست ندارم کسی اونو تجربه کنه و اگر کسی از آشناها دچار این رنج بشه عمیقا متوجه میشم چی داره میکشه و دوست دارم برم کنارش بغلش کنم و بگم میدونم چقدر قلبت درد می‌کنه و فکر می‌کنی قراره این درد تا ابد همراهت باشه اما خوشبختانه یا متاسفانه این درد با گذشت زمان کمتر میشه و مثل روز اول قرار نیست درد داشته باشی.

لازمه‌ی رسیدن به این مرحله صبر کردنه، هیچی نمیتونه باعث بشه چند مرحله جلوتر بری و نه حتی غرق شدن تو غم هم نمیتونه اون عزیز رو به تو برگردونه.

من فکر می‌کنم سوگ و از دست دادن کسی سخت‌ترین کلاس درسیه که تو زندگی برامون پیش میاد و برای قبول شدن تو اون کلاس جز نشستن و صبر کردن هیچ کاری نمیتونی بکنی.شایدم فکر کنی هیچ جوره نمیتونی از پسش بربیای اما یه جمله‌ای هست که میگه:

"وقتی اتفاقی مثل سوگ بیوفته توی اون شرایط تو تبدیل به یک نسخه جدیدی از خودت میشی که تا حالا باهاش روبه‌رو نشده بودی"

نمیدونم این از هوشمندی انسانه یا معجزه ولی به هرحال می‌تونه کمک کننده باشه.

اما یه چیزی هست که انتخابش دست خودته اینکه بعد از سوگ چطوری زندگی کنی، یه زندگی سرد و بی‌روح یا تلاش برای معنی دار کردن زندگی همراه با سوگ که بین این دو زمین تا آسمون فرقه.

دردزندگیسوگسوگواری
۴
۰
*نیالا*
*نیالا*
دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید