
با خودم قرار گذاشتم از این به بعد شبها بیام بنویسم و اینجوری دیگه دست مغزم بهونه ندم که چیزی برای نوشتن نداری و اینجوری بشه که چیزی ننویسم.
خلاصه امروز یه روز معمولی بود صبح تونستم بیدار شم البته وقتی ساعتم 5 و 56 دقیقه زنگ خورد خیلی دوست داشتم بگیرم بخوابم اما غلبه کردم و بلند شدم و از این مرحله گذر کردم و تونستم مثل روال به کارها برسم.
اول از همه دستشویی و مسواک و بعدش هم آشپزخونه و روشن کردن کتری و درصورت وجود داشتن ظرف کثیف اونم میشورم و برای خودم آب درست میکنم و خلاصه همسر رو بیدار میکنم البته با مشقت فراوان و صبحانه شو که میخوره خونه رو ترک میکنه.
امروز دلم یه صبحانه جدید میخواست پس اینبار دوتا تخم مرغ پختم و یه زرده شو استفاده کردم با پنیر لبنه و ترکیب اصلا محشر شد حسابی کیف کردم خلاصه بعدش اومدم طبق روال درس بخونم و یه کم خوندم اونقدر چشمام گرم شد که دلم خواست بخوابم.
هیچی از درس هم نمی فهمیدم و داشتم علنا روخونی میکردم و یه طرفم مغزم بود که هی میگفت یه کم بخواب.
دیدم ساعت 8ونیم میتونم تا 9 یه چرت ریز بزنم پس کتابو جمع کردم و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم و خیلی دراز نکشیدم که خیلی خوابم ببره اما خوابم برد 9 شد 10 دیگه 10ونیم کلافه از خواب بیدار شدم.
خیلی حس بدی داشتم و باید یه کاری میکردم بلند شدم و برای خودم یه شیرقهوه خوشمزه درست کردم تا بلکه خوابالودگی و کسلی از صورتم رخت ببنده و دوباره لای کتابو باز کردم اما امروز روز درس خوندن نبود و هیچی متوجه نمیشدم.
پس کتابو گذاشتم کنارو رفتم حموم واقعا حموم و تمیزی یه جور دیگهای حال آدمو عوض میکنه و دقیقا بعدش حالم بهتر بود و تونستم اتاقهای خونه رو تمیز کنم و یه غذای جدید برای شام درست کنم و بقیه روز رو هم به گلدوزی کفش خواهر گذشت.
پ.ن:خداروشکر میکنم روزام شلوغ شده و دوباره دارم فعالیت میکنم
پ.ن2:نمیدونم ولی کلا هروقت گلدوزی میکنم این جمله رو میگم که دارم از هیچی یه چیزی میسازم و خلق میکنم و این خیلی حس خوبی بهم میده