ویرگول
ورودثبت نام
نیکو
نیکوشاید این بار توانستم،
نیکو
نیکو
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

حفره های پوچ و سیاه من

‌
‌

من که آدم نوشتن نیستم.اخه میدونی چیه؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌وقتی نوشته های بقیه رو میخونم میبینم که اونا تو زندگی خودشون چیزی دارند ،چیزی برای تعریف کردن ،چیزی که انگار بخشی از شخصیت و هویت اونا شده ،چیزی که به اونا گره خورده یا گره داده اند ؛این را نمیدانم! آخه گاهی آدمی اینکار رو میکند. شغلش را به خودش گره میزند. خانه اش را ،پولش را ،کیف در دستش را ،طلاهای در صندوقچه اش را ،ماشین شاستی بلندش را ، (من بلاخره نفهمیدم شاستی کجاست؟ و به چی میگن شاستی بلند. تو ذهن من همیشه این ماشین گنده ها شاستی بلند هستند.اون درازاهم ماشین مدل بالا هستند.البته که اشتباه میکنم.)
انگار که آدمی به دنبال خود است ،به دنبال هویتش یا نمیدانم به دنبال چیزیست که خود را در آن یابد یا آن چیز آینه ی نماد او باشد.

فکر میکنم برای نوشتن نیاز دارم به ذهن رها و آزاد و دلی که غبار تنفر و خشم و حسادت ها و عصبانیت ها را نداشته باشد؛ البته که دل بنده خاکی هست و دیگر چیزی به نام غبار وجود ندارد و جوانه های سنگین خشم و تنفر به وضوح نمایان هستند.

میشود از گم شدن ها نوشت؟
شاید هم میدانم و جایی گمش کردم؟

اما چه طور باید نوشت؟
این را هم نمیدانم.

اما من که زندگی کسالت باری دارم از چه بنویسم؟
قلمم که بر کاغذ میاید نفرت و خشم و حسرت ها و حسادت ها خودشان شروع به نوشتن میکنند؛ آخر هم می شنونم که می گویند............کم غر بزن.
بله من به خاطر این جمله حرف هایم را قورت میدهم.خوشمزه اند؟ نه.تلخ هستند بسیار تلخ. مانند جشن تولد بچه ای که گرفته نمی شد. مانند مادری که در انتظار است. مانند نگاه حسرت بار یک کودک به شیشه ی مغازه ی اسباب بازی فروشی. مانند نگاه پسرک جوراب فروش به پیتزا در دست پسر بچه ی دیگر و بله مثل فقر دردناک و تلخ است.

داشتم میگفتم که من زندگی کسالت باری دارم.
قلم خشک شده ای دارم.
به قول دوستمان باتری تمام شده ای دارم.
دنیای خاکستری رنگی دارم.
غم فراوانی دارم.
حسرت ها و پشیمانی های بسیار دارم.
تمام من احساس بد و تیره است.
از چه بنویسم؟
از برگی که افتاد؟
اینکه چگونه با پیچ تاپ افتاد؟
از جوجه هایی که خواهرم خریده است ؟ از غم اسارتشان در یک جعبه ی چوبی بگویم؟؟ از غم در نگاهشان؟

حالا سوال دیگر دارم چگونه زیبا بنویسم ؟
در جریانم میدانم....
اهان شما به این ها می گویید "بهونه"!

ولی بهونه نیستند!نه شما درست میگویید!!!ولی اشتباه میکنید!!!!
آخر چطور وقتی مرا نمیشناسید درباره ی من حرف میزنید؟نظر میدهید؟
من از شما نظر خواستم؟؟
اره منم مثل شمام دهانم را باز میکنم و دل هارو میشکانم قلم هارا خشک میکنم و دهان ها رو میبندم و باتری ها را خالی میکنم.

پس چرا بنویسم وقتی غم را باقی میگذارم؟
ولی دوست دارم دیده شوم.شنیده شوم.هم صحبت داشته باشم و نظر ها را بشنوم.
بله این موجود از ابتدا اجتماعی است دیگر.به نظر شما این ظلم نیست که یک عمر درمیان آدمیان هستیم و در آخر بسیار تنها؟
البته کسی چه میداند در آن دنیا چگونه خواهیم زیست ؟اصلا دنیایی وجود دارد؟

اگر فوق العاده ننویسم ،اگر حس کنم که فوق العاده نیستم ،متوقف خواهم شد.
+چرا خب؟
+ادامه بده شاید شد!


هیچ گاه نتوانستم.چرا توانستم و نوشتم و در آخر آن دکمه‌ی حذف حساب کاربری را زدم.

چرا؟

چون حس کردم : اضافی ام! درست مثل پسر بچه انیمیشن کورالین. حس کردم عالی نیستم حس کردم روی مخ افراد و ناخوشایندم.از ابتدا اینگونه بودم، بدنبال عشق گم شده در زندگی ام، سعی به راضی نگه داشتن آدم ها داشتم. بله این جاده و این مسیر را اشتباه امده ام. بسیار اشتباه. حالا هم غمگینم.

عده ای از دوستان را میشناسم که چندین سالی هست مینویسند و با چند باری که انگشت اشاره ام رو با فشار به پایین میکشم به انتهای نوشت هایشان میرسم و عده ای از دوستان هم هر چقدر سعی میکنم که اولین پستشان را پیدا کنم خودم را گم میکنم.

سوالم اینجاست که چطور اینگونه آزاد و رها مینوسید :)؟
این رهایی در چیست ؟چگونه میتوانید؟
گفتم که من نتوانستم.
البته حالا بیشتر خودم را دوست دارم با اینکه در آینه بسیار زیبا نیستم. از اینکه زیبا نیستم ناراحتم ولی به قول فروغ فرخزاد :«فعلاََ می سازم؛ چه میشود کرد؟ مگر می شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی در آورد؟ همین که هست.»
بنده هم زیبا نبوده ام. هر از گاهی فکر میکنم همانند هم سن و سال های معتاد به لوازم آرایشم من هم کمی با این وسایل آرایشی خودم را تغییر دهم. ولی چه فایده دارد؟ من دوست داشتم زیبا باشم اینگونه صبح که چهره ی خودم رو در آینه ببینم ،باز همان زشت هستم.

شاید نتونم عالی باشم ولی این من پر نقص را چگونه بپذیرم؟
سوالی در انتها دارم آیا خودتان را با نقص هایتان پذیرفته اید؟چگونه این امر را ممکن ساخته اید؟

شروع نوشتن
۱۱
۸
نیکو
نیکو
شاید این بار توانستم،
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید