ویرگول
ورودثبت نام
saeed bakhshi
saeed bakhshiسعیدم در کشوری تاریک و مغزی زنگ زده اما سعی میکنم دوباره به کار بندازمش
saeed bakhshi
saeed bakhshi
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

ساعت هایمان باطری ندارند

آخرین باری که برای ساعتتان باطری خریدید رو به یاد دارید؟

اولش میخوام یکم از روزمرگی هام بنویسم ولی اگر خواستید میتونید پایین تر برید لپ مطلب رو بخونید...

در اتاقم که یه جورایی زندانم هست نشسته ام ( بعدا راجبش صحبت میکنم)....حوصله ام سر رفته و نمیدانم چکار کنم...کتاب زبان را در میاورم اما نمیتوانم بازش کنم...نیرویی عجیب اجازه نمیدهد هیچ کاری غیر از روتین ام که آن هم هیچ کاری است را انجام دهم....

کتاب را رها میکنم و روی میز میگذارم...

نیم نگاهی به روبرویم می‌اندازم و باب اسفنجی را میبینم..همیشه دوست داشتم جزوی از دنیای باب اسفنجی باشم...در آن دنیا حتی کاراکتر های بد هم دوست ندارند کسی آسیب ببیند

با این وجود باب اسفنجی هم سلولی من در این زندان هست و به نظر میاد که او هم حوصله اش سر رفته

ذهنم را روشن میکنم و بر میگردم به دنیایی تخیلی که برای خودم ساخته ام تا ادامه زمانم رو در آنجا زندگی کنم (بعدا مفصل راجبش صحبت میکنم)

چند دقیقه میگذره...کم کم کسلی و بی حالی به سراغم میاد...دوستی همیشگی که بعد از 40 دقیقه خیال پردازی میاد و احوالم رو میپرسه...بهش میگم امروز دیگه من رو خواب آلود نکن اخه هر وقت میای خوابم میگیره اونم میگه ذهنت اونقدر عمیق شده که نمیتونه بیشتر کار کنه پس باید بخوابی...خلاصه خوابم میگیره و میخوابم...............

وقتی از خواب پا میشم کل بدنم عرق کرده و با اینکه کولر گازی روشن بوده انگار در جهنمی سوزان خوابیده بودم...بلند میشوم و به مادرم سلام میکنم...اونم بعد از جواب سلام ازم سوال میکنه که تو تازه از خواب بیدار شده بودی چرا دوباره خوابیدی (ساعت 6 صبح خوابیده بودم و 12 بلند شده بودم...دو ساعت بعدش یعنی ساعت 2 ظهر دوباره خوابیدم و ساعت 7 از خواب بیدار شده بودم)

بهش گفتم نمیدونم خواب میومده دیگه...بعد از رفتن مادرم همان آتش مذابی که در بدنم سرازیر شده بود دوباره خودش را نشان داد...رفتم زیر دوش آب سرد و در همان دقایقِ اول آن جهنم تبدیل به بهشتی زیبا شد....از حمام بیرون میایم حوله ام رو بر میدارم و ناگهان چیزی بر زمین می افتد...برش میدارم و نگاش میکنم...

ساعتِ مامان بزرگم بود برش میدارم...کار نمیکنه..خیلی وقته که باطری نداره...در ساعتِ 1 و 10 دقیقه باقی مانده....ساعت هم تصمیم گرفته به جای ادامه دادن و تیک تیک کردن های همیشکی بخوابد...صفحه ویرگول را باز میکنم تا ببینم بقیه چه نوشته اند.... علی از آرزویش نوشته است .... قلم راجب انواع اختلالات روانی صحبت میکند .... تهمتن از جشن 300 تایی شدنش نوشته است ..... مرضیه از روزمرگی هایش نوشته است ... اکانت شبکه چهار از تفاوت های دوست دختر و همسر و پدر و مادر میگوید ... آرزو از استرس هایش میگوید ...... سبا نشان میدهد که حتی در ایرانم افرادی هنوز میتوانند زندگی کنند ..... راوی به نظر شکست عشقی را تجربه کرده و غمگین است ...... مینا از هتلِ لاکچریِ اعصاب و روان میگوید..... نسترن از وطن میگوید .... زهره از آزادی و بیان میگوید و از دستم شاکی است که چرا کامنت هایم پاک شده....بشیر از وصل شدن و تازه شدن داغ دلش میگوید.....سالار از رفتن میگوید .... پوریا عسگری همیشه یک تیترِ یکسان میزند و خودش را معرفی میکند ..... دکتر ناصری فرد مشغول سنگ بازی و سلفی انداختن از آثار باستانی ایران است .........باز هم نگاه میکنم که میبینم صندلی ناصر پلاستیک و کارما و تعداد زیادی از بچه ها ننوشته اند البته درکشان میکنم.... جملات و کلمات آنقدری قدرت ندارند که بتوانند وزنِ چندین سال زندگی و تجربه رو به دوش بکشند و آن ها را به مخاطب منتقل کنند...به امید دوستانی که برگردند و بنویسند...

خب روزمرگی های مزخرفت دیگه بسه برو سراغِ اصل مطلب

پشه ای ریز که خانواده بهش میگن بچه مگس .... روی بدنم پرواز میکند و میرقصد..اجازه میدهم خوش باشد اما بعد از مدتی عصبانی میشوم دست هایم را به سمتش پرتاب میکنم انگار اما سرعت او بیشتر از این حرفهاست...همینطوری که مشغولِ بچه مگس پرانی بودم دوباره چشمانم به ساعتِ مامان بزرگ می افتد...مامان بزرگ دیگه در این دنیا نیست اما ساعتش مالِ من شده است و الان من و اون مثلِ دو عاشق به یکدیگر خیره شدیم...

سعی میکنم با ساعت ارتباط برقرار کنم و چند پند و اندرز ازش یاد بگیرم...اما چیزی به جز یک چیز در ذهنم نمینشیند...ساعت هنوز زنده است...هنوز در حال پوسیدن است...هنوز در حال زنگ زدن است...هنوز عقربه هایش را به زور دستانم میتوانم بچرخانم اما ساعت باطری ندارد.... زندگی من هم به نظر باطری ندارد...زمان مرا به سمت قبر و پوسیدن هل میدهد...هر سال در هنگام تولدم ... نزدیک تر شدنم به مرگ را یادآوری میکند... پدرم به من میگوید باید از زندان بیرون بروم و هوایی بخورم شاید که عقربه هایم را به زور بتواند به جلو بکشد...اما نه خبری نیست...باطری ندارم...

احساس میکنم گیر کرده ام...نمیتوانم جلو یا عقب بروم...این سعیدِ بیست و اندی ساله با آن سعیدِ 17 ساله فرقی ندارد...پوسیده تر شده اما عقربه اش در همان 17 سالگی اش مانده است...دوستانم از این ساعتِ یخ زده شاکی اند و یکی یکی ازمن فاصله میگیرند...خودم هم بعضی اوقات از این ایستادن شاکی ام اما دستِ تقدیر چیزی جز همین را به من یا برخی از شما نشان نمیدهد...زندگی امان را میگویم...فرصتی پیش نمی آید تا روشن شویم...عده ای میگویند فرصت را باید خودت بسازی...سوال اینجاست...وقتی ساعت باطری ندارد چه راه حلی برای به حرکت انداختن آن دارید....چندین بار تصمیم گرفته ام به کلاس زبان بروم اما بدونِ باطری فقط وقتم را تلف میکنم...تصمیم گرفته ام به باشگاه بروم اما بدون باطری فقط بدنم را خسته کرده ام....تصمیم گرفته ام دوستانی داشته باشم اما بدون باطری فقط آن ها را از خود میرانم...تصمیم گرفته ام لاغر شوم اما بدون باطری فقط چاقی را محکم تر میکنم...تصمیم گرفته ام بزرگترین تولید کننده ی محتوا در اپارات و یوتیوب بشم اما بدونِ باطری فقط دلقکی داوطلب هستم....تصمیم گرفته ام برای خانواده یک خانه جدید بخرم اما بدون باطری فقط یک حمالِ فرسوده هستم....

سخن پایانی

شما برایم بنویسید که باطری زندگی شما چیه و آیا هنوز مثل گذشته مثل ساعت کار میکند؟؟

ساعتباطری
۶
۲
saeed bakhshi
saeed bakhshi
سعیدم در کشوری تاریک و مغزی زنگ زده اما سعی میکنم دوباره به کار بندازمش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید