خودکشی ؛ راهِ بی پایان

art by avogado9
art by avogado9

با خوندن نوشته ی فرنوش پرت شدم توی خاطراتم. داشتم توی ذهنم اون روزها رو مرور میکردم که با خودم گفتم شاید نوشتنش خالی از لطف نباشه.

اولین برخورد من با کلمه ی "خودکشی" زمانی بود که کلاس دوم دبستان بودم. همه مون رو یک ساعتی سر صف نگه داشتند و بعد گفتند برید خونه. چهره مدیر، ناظم و معلم هامون پر از ترس و وحشت بود. جریان از این قرار بود که بابای مدرسه عاشق معلم ما شده بود و وقتی معلممون جواب رد به ایشون داد، بابای مدرسه خودش رو توی کلاس ما حلق آویز کرد.

معلم ما دختر جوون پر شر و شور و مهربونی بود. اما بعد از اون اتفاق کمتر دیدیم که بخنده. سیاه میپوشید. زنگ های تفریح میدیدیم که میشست توی دفتر و گریه میکرد. بعد از مدتی هم از مدرسه رفت.

تقریبا اون خاطره از ذهن من پاک شده بود. دیگه تنها تصوری که از خودکشی داشتم مرتبط با فیلم ها یا کتابها میشد. تا اینکه 16 سال گذشت و من یک دختر 24 ساله شدم.

مثل خیلی از دخترهای جوون دیگه، من هم سنگ صبور دوست هام مخصوصا نزدیکترین دوستم بودم. فشار زیادی روش بود. از نظر اقتصادی بیزنسی که راه انداخته بود داشت ورشکست میشد. رابطه ی سه ساله اش با خیانت پارتنرش به پایان رسیده بود. از نظر خانوادگی هم مشکلات خودش رو داشت.

یک شب داشت با من درد دل میکرد. از شکستها از نامیدی ها و از آرزوهایی میگفت که براشون تلاش کرده بود و ناکام مونده بود. چند دقیقه بعد فیلم کوتاهی برام فرستاد که نشون میداد در حال خوردن تعداد زیادی قرص هست.

من هیچ سوال دیگه ای نپرسیدم. فقط دیدن این فیلم و صحبتهای اخیرش مثل تکه های پازل توی ذهنم کنار هم قرار گرفت و یه شکل رو برام تداعی کرد: "خودکشی"!

ساعت 3 نصفه شب بود و من بدون تلف کردن وقت بیشتری، به تمام کسانی که میدونستم به خونه ی دوستم نزدیکن و دسترسی دارن تماس گرفتم. و همچنین به اورژانس. این کارها رو از کیلومترها دورتر انجام میدادم. از پایین ترین نقطه ی تهران به مرکز تهران!

دوست من خوش شانس بود؛ من خوش شانس تر از او!

فردای اون روز وقتی که رفتم ملاقاتش، با تمام قدرتش - که تقریبا چیز زیادی هم نبود - من رو زد و از اتاق بیرون انداخت.

الان هم که دارم این رو براتون مینویسم بیشتر از 3 سال از این داستان میگذره. دوستی ما همون شب تمام شد و دلیلش به استدلال دوستم این بود که من توی مهمترین تصمیم زندگیش دخالت کردم.

روزهای زیادی گذشته اما یک سوال پس ذهن من هست که گاه به گاه قلقلکم میده و اون اینه که:

"آیا این حق رو داشتم که توی مهمترین تصمیم دوستم دخالت کنم؟"