خواب دیدم باز تو را دیشب و من در رویا
پشت هم گفتمت: ای یار، مرو از اینجا
ذوق دیدار تو در خواب همان جان من است
سلسلهٔ زلف تو ، چون دلِ رسوای من است
شاد بودم بهر دیدارت ولی یادم نیست
چون تو بودی برِ من، غصه و غم یارم نیست
باورم نیست که در خواب تو را میبینم
کاش بیدار نگردم وقتی تو را میبینم
زندگی بی تو برایم سهل و آسان که نشد
روزگار هم به کامِ منِ خسته و تنها که نشد
چُون زِیارَت بُکُنَم این حَرَمِ دِلْبَر را
شَوَم مُحرِم کِه بَرایَت بُبُرَم این سَر را
کعبهٔ آمالِ من و تو که در این دنیا نیست
روزگار بر من و امثالِ منم آسان نیست
عشق جز وهمی پُر از دود در افکارم نیست
«نیمهجان» جان ندارد که کُشد این غم را
.....؟.........
خواب دیدم باز تو را دیشب و من در رویا
پشت هم گفتمت: ای یار، مرو از اینجا
ذوق دیدار تو در خواب همان جان من است
سلسلهٔ زلف تو چون دلِ رسوای من است
شاد بودم بهر دیدارت ولی یادم نیست
چون تو بودی برِ من، غصه و غم یارم نیست
باورم نیست که در خواب تو را میبینم
کاش بیدار نگردم وقتی تو را میبینم
زندگی بی تو برایم سهل و آسان که نشد
روزگار هم به کامِ منِ خسته و تنها که نشد
تو فقط در دل و در جانِ من اسکان داری
دیده را تر کنم آنگه که تو در دیداری
چون زیارت بکنم این حرمِ دلبر را
شوم مُحرِم که برایت بُبُرَم این سر را
کعبهٔ آمالِ من و تو که در این دنیا نیست
روزگار بر من و امثالِ منم آسان نیست
عشق جز وهمی پُر از دود در افکارم نیست
«نی
مهجان» جان ندارد که کُشد این غم را