
جوانکی روی صندلی کنار پیاده رو نشسته بود. تَنَش در خیابان بود و صدای جمعیت، ناگزیر وارد گوشهایش شد. صدا پر بود از شور، اشتیاق، اضطراب و احساسات آمیختۀ مردم. وارد مجرای شنوایی شد و آمادۀ استقبال شگفت انگیز بدن ماند.
اندکی رو به روی پردۀ صماخ ایستاد و خودش را برانداز کرد. میدانست همه منتظرش بودند. پرده را کنار زد. با دیدن او (شاید هم شنیدنش!) استخوانهای کوچک گوش، لرزیدند. به آنها گفت میداند که از دیدنش خوشحال هستند ولی باید یاد بگیرند هیجانات خود را مدیریت کنند.
بی تفاوت از کنارشان گذشت و خودش را به حلزون گوش کوبید. از آن هم رد شد و رو به روی اعصاب ایستاد. اعصابی که قرار بود او را به مغز ببرند. جایی که او از صدا، تبدیل به یک ارزش میشد. یک برهه از زمان، یک پیام، یک خاطره...
ولی انگار قرار نبود از رختی که داشت، بیرون بیاید و به چیزی که واقعاً قرار بود تبدیل شود. اعصاب، حضور او را نفهمیدند.
تعجب کرد. هیچگاه همچین چیزی را تجربه نکرده بود. گویی اعصاب خواب بودند.
به خودش تکانی داد بلکه کسی متوجه حضورش شود؛ اثر نکرد. به سمت پرده رفت و دوباره خودش را محکم به استخوانها کوباند و وارد شد؛ اثر نکرد. کمی صبر کرد؛ اثر نکرد. در صدف حلزون چرخید؛ اثر نکرد. هرچه کرد؛ اثر نکرد.
این وضعیت، صورت سؤالی بزرگ شد برایش و تمام وجودش را فرا گرفت. فراموش کرد صدای چه بود و چه پیامی میرساند. فقط باید میفهمید چه چیزی توانسته نظم عالم را به هم بزند.
غریزه اش، راه را نشانش داد. راهی که همیشه با اعصاب میپیمود را تنها رفت. دیگر غرورش مهم نبود؛ چون آن سؤال، هویتش را تغییر داده بود. به جای صدای خندۀ کودکان و مردم در خیابان، تنها یک جمله نجوا میکرد. «چه چیزی آنقدر قدرتمند است که توانسته نظم عالم را به هم بزند؟»
رفت و رفت تا آخر به ذهن رسید. مقصد اصلی اش. صحنهای دید باور نکردنی. ذهن، پر بود از صدا. صداهایی که درست مثل خودش، همه چیز را فراموش و با خودِ جدیدشان، خو گرفته بودند. فارغ از همه چیز و همه کس میرقصیدند و نامی را تکرار میکردند. بلند سؤالش را پرسید:«چه چیزی آنقدر قدرتمند است که توانسته نظم عالم را به هم بزند؟»
دیگران ساکت شدند. تکرار کرد:«چرا به جای اینکه وظیفۀ خود را انجام دهید، همه یکجا جمع شدهاید و کسی را صدا میزنید؟ اصلاً که را میخوانید؟ چرا او را میخوانید؟»
در پاسخ صدای تازه وارد، نغمهای آشنا تمام بدن جوانک را پر کرد:

صدا، پاسخش را گرفته بود و همراه جانِ جوانک، آواز نام او را میخواند.
اگر بازگویی این نوشته عشق را بیشتر میکند، نشر هم مثل من آزاد است...
°°نورا آزاد°°