
روزی این بیت شعر را جایی خواندم:
نه تو آنی که همانی
نه من آنم که تو دانی
بیتی عمیق بود.
منظورش هم احتمالاً این بود که تو آدم دوررویی هستی ولی من با آنچه تو فکر میکنی، خیلی فرق دارم و (شاید) زرنگ تر هستم.
زیبا بود؛
شعری مغرورانه و زیبا از شاعری که بهنظر میرسد به پست آدم ناکسی خورده ولی یاد گرفته که خودش هم باید یکی از آنها باشد تا بتواند دوام بیاورد!
اما
به لحظهای مکث نیاز است.
اگر ماجرا اینطور که بهنظر میرسد نباشد چه؟
اگر معنیاش این باشد که من آدم دورویی هستم ولی تو با آنچه من فکر میکنم، خیلی فرق داری چه؟
اگر مصرع اول، معلول مصرع دوم باشد چه؟
اگر تو بهخاطر این دورویی که دنیا پر است از امثال من چه؟
خب کسی چه میداند؟
شاید بیت درست اینطور باشد:
نه من آنم که همانم
نه تو آنی که بدانم
میدانی؟
گاهی فکر میکنم اگر همۀ ما،
قبل از اینکه به نامردی دنیا و ظلم دیگران غر بزنیم و بگوییم دنیا چیزی بیش از یک جهنم بیپایان نیست،
اول نیم نگاهی به خودمان داشته باشیم،
(خود واقعیمان، نه آن فرشتۀ پوشالینی که در خیالمان ساختهایم.)
زمین جای بهتری برای زندگی کردن شود.
شاید بهتر از بهشت!
اصلاً شاید بهشتی که خدا وعدهاش را داده،
همین زمینی باشد که از مهر سرسبز شده است.
و جهنم هم،
آن دیاری باشد که مردمانش،
عیبهای خویش را نمیبینند...
°°نورا آزاد°°