
وقتی میخواهم برگردم آنقدر حالم بد است که تا فرودگاه امام صد بار دست کم هق هق میکنم. سعی میکنم آرام و بی صدا باشم که بچه ها چیزی متوجه نشوند.
از چند روز قبل پریشان احوالم. غم دنیا در دلم خانه می کند. خواهرم تا خانه را گریه میکند. جلوی در اشک هایش را پاک میکند ولی فین فین کنان که می آید همه میدانیم چه شده است. ولی من تا لحظه ی آخر میخندم و روحیه میدهم بهشان. نمیگذارم بدانند چقدر شکسته ام از درون.
خدا میداند چطور گیت های خروجی فرودگاه امام را رد میکنم وقتی زمین و زمان به من چنگ می اندازد. سکوت میکنم صدای هم همه ی مردم را که فارسی حرف میزنند برای آخرین بارها بشنوم. هواپیما که از زمین بلند میشود دلم از جا کنده می شود. احساس بی پناهی میکنم. دخترها که خوابیدند کلوچه هایی که مادرم درست کرده را از کیفم در می آورم آن ها را میبوسم و سر جایش میگذارم. آخ کاش این کفش را خواهرم برداشته بود برای خودش. خوب شد این پیراهن خواهرم را آوردم. حالا او به من نزدیک است.
فرودگاه استانبول که میرسم دیگر نصفه جان شده ام. همه چیز را قورت میدهم. غم؛ اشک؛ بهت؛ اضطراب. خوب است دلم بزرگ است.همه این ها جا می شود. چهار ساعتی که باید در استانبول منتظر پرواز بعدی باشم مثل برزخ میگذرد. احساس میکنم بین زمین و هوا مانده ام. نه ایران است؛ نه خانه ام. جایی بین این دو. دلم آشوب است. دل رویارویی با غربت را ندارم.
به خانه که میرسم غربت لخت و عریان و سرد مرا در آغوش میکشد و دختر کوچکی از درونم مویه کنان فریاد میزند کجاست این وطن؟