
فکر میکنم حالا بیش از ده سال است که دارم کار میکنم. شاید دوازده سال یا بیشتر. دلم نمیخواهد برگردم به مسیر پشت سرم نگاه کنم و بشمارم. ولی بی وقفه کار کردهام. از اولین باری که پولی به حسابم آمد نمیدانستم خوشحال باشم یا بترسم. خوشحال باشم که حالا دیگر نانی برای خوردن هست؟ یا بترسم که نکند این نان قطع بشود. کار کردم؛ با همه ی توان، بیش از همه ی توان. از سال دوم سوم بود که دیگر درآمدم از میانگین جامعه بالا تر رفت، بالا و بالا تر. موقعیت های شغلی خوب به لطف خدا برایم مهیا میشد. اما بیشتر شدن سابقه کارم یا بالاتر رفتن حقوقم یا پیوستن به شرکت های بزرگ و بزرگتر، رضایتمندی مدیرانم ، هیچکدام سبب نشد هراس من از بیپولی لحظه ای توقف کند. فقر و ترس از فقر در لایه لایه ی وجودم نفوذ کرده بود. نفوذ کرده است، و میدانم نفوذ خواهد داشت. چنان فقر را زندگی کرده بودم ، چنان در روح و روانم رخنه کرده که نمیگذارد لذت داشتن را بفهمم. همیشه ترس دارم کارم را از دست بدهم، میترسم این امنیت تمام شود، هنوز فقر با من عجین تر از امنیت است.
هیچوقت نمیتوانم با خیال آسوده از مرخصی هایم استفاده کنم، حال آشفته ای دارم میخواهم هرچه زودتر هرطور شده برگردم به محل کارم، ببینم همه چیز امن و امان است؛ دلم میخواهد ببینم بدون من کار پیش نمیرود، بلکه دوباره احساس امنیت کنم. خودشان با کمال میل قانون سیک لیو (Sick Leave) دارند، اما من امنیت روانی لازم برای خانه ماندن و استراحت کردن ندارم؛ دخترم روی تخت بیمارستان بستری است و قانون شرکت به من اجازه میدهد پیشش بمانم و از او پرستاری کنم، اما هشتاد درصد فکر و ذهنم معطوف کارم است؛ اگر بگویند این چرا نیامده چه؟ اگر این نقطه ی امن را از من بگیرند چه؟ اکر کار نداشته باشم، پول نداشته باشم چه؟ نه من نمیخواهم دوباره آنکابوس بی پولی را زندگی کنم؛ من هرطور شده به کار برمیگردم.