
اینجا خوب است مامان. آسمان صاف و تمیز است. هوا عالی. آب و برق و گاز و اینترنت هم قطع نمیشود. پدر هر بار ازم میپرسد برق شما هم قطع میشود؟ به او بگو نه، قطع نمیشود.
خوبیهای دیگری هم دارد که نمیخواهم پز بدهم. ولی مامان من امروز بالاخره زانو زدم و گریه کردم. دلم حسابی پر بود؛ دلم از دعوت نشدن اربعین امسال هم پر بود همه را سر خودم خالی کردم و تا توانستم اینبار گریه کردم. اصلا کی گفته است مادرها نباید گریه کنند؟ کودک درون این مادر از دوری زار میزند.
امروز دلم میخواست فارسی حرف بزنم؛ بهجایش گریه کردم. دلم میخواست روی زمین جلوی همان آشپزخانه کوچکات دراز بکشم مامان. بهجایش گریه کردم. دلم میخواست سرم را بزارم روی پایه خواهرم؛ به جایش گریه کردم. مامان انقدر خستهام نمیدونم کجایش را برایت تعریف کنم.
مامان، امشب آنقدر بغض کردهام که اگر حرف بزنم، صدایم میشکند. کاش همین حالا صدای ظرف شستنات را از آشپزخانه بشنوم، همان صدای آرام و آشنا که به من میگفت : بیا، یک چای تازه دم کردم. دلم برای بوی چای خانهات تنگ است. مامان، دلم تنگ شده برای بوی پیراهنی که همیشه بوی آفتاب میداد، برای آن لحظه که بیهوا میگفتی: خستهای، برو بخواب، من بقیهاش را انجام میدهم. کاش میشد همین حالا چشمهایم را ببندم و وقتی باز میکنم، ببینم روی همان فرش قدیمی خانه نشستهام و تو روبهرویم نشستهای