
برای چندمین بار است که ارتباط مان با خانه قطع شده است. روزهای بیخبری از خانه و خانواده اضطراب درونم را دو چندان میکند.
مثل همیشه بروز نمیدهم. دخترها تصوری از شرایط خانه ندارند. نمیخواهم از چیزی بو ببرند. فقط به خودم که میآیم میبینم چقدر فک و دندانهایم درد میکند. همه ی روز آنها را محکم فشار میدهم. انگار این حالت ناخودآگاه بدنم برای کنترل این اضطراب است.
دست دخترها را میگیرم میاورم شان اشپیلپلاتز(زمین بازی) بازی کنند. چه محل دنج و آرامی. فقط صدای جیکجیک پرندگان است که به گوش میرسد. و هواپیمایی که از بالای سرمان عبور کرد؛ دخترم گفت مامان من هواپیما خیلی دوست دارم، چون ما را میبرد ایران و من الان هم خیلی دلم برای ایران تنگ است! و من سکوت میکنم تا بحث درمورد ایران ادامه پیدا نکند. او دوست دارد ربط و بی ربط درمورد آن صحبت کند؛ مامان ما کی میرویم اولاب(تعطیلات)؟ مامان این هواپیما برای ما بلیط ندارد؟ مامان من میخواهم بزرگ که شدم دکتر شوم تا اجازه بدهم همه ایرانی ها به اتریش بیایند! فقط سه سال در ایران زندگی کرده، ولی تمام علاقه اش را آنجا جا گذاشته!
چقدر هوا خوب است، چقدر همه چیز آرام است، کاش مادرم، خواهرهایم، پدرم... کاش خانوادهام اینجا بودند. کاش میتوانستم با آنها اینجا قدم بزنم؛ کاش میتوانستم با آنها به خرید بروم، با آنها حرف بزنم، دست شان را بگیرم، با هم بخندیم.
هفتم مارچ 2026