یکی از روزهای ترم اول دانشگاه بود که اولین نخ سیگارمو کشیدم. با همکلاسیها بیرون دانشکده بودیم و داشتیم گپ میزدیم که یکی، پاکت سیگاری از جیبش بیرون کشید. یک نخ خودش و یه نخ رفیقش روشن کردن. دوتا سوبر کنارشون وایساده بودیم که اون یکی سوبر گفت به منم بده. منم خواستم. انگار که خواستم توی جمع تنها نباشم. فاز گرفتم و مثل هنرپیشههای دهه ۶۰ آمریکایی، سیگارو بین انگشت شست و اشارهم گرفتم و یه کام سنگین و تمام. خوش اومدید به ماهی ۲ میلیون تومن پول سیگاری که میشد باهاش هزار کار دیگه کرد.
آروم آروم، سیگار شد بخشی از زندگی پرتلاطم اوایل جوونیم که بحران های زیادی رو هم شامل میشد. سیگار جای هر کار و هر چیزی که قبلا باعث کاهش اضطرابم میشد رو گرفت و شد تک مسافر دربست روزای سختم. شاید به نوعی اون موقعها اثر هم میکرد و منو از خیلی چیزا دورنگه میداشت. شاید زمانی که الگوهای فکری ناکارامدم نمیتونستن به دردی بخورن، مثل یه دارونمای قوی خودشو نشون داد و باری از رو دوشم برداشت. ولی الان ماجرا فرق داره.
سلسله جلسات تراپی پشت سر هم و منظم، باعث شده افکار ناکارآمد و تعارضات درونیم به حداقل برسه و اگر هم رشد کرد، این امکان در من ایجاد شده که بتونم به روش منطقی و بدون سرکوب شدید، راه حلی برای حل یا پذیرششون پیدا کنم. سیگار دیگه اون خاصیت قبل رو نداره. تبدیل به یه عادتی شده که نه جنبهی ارامبخش، بلکه یه جنبهی اعتیادگونه و ایجاد کنندهی تعارضات و اعصاب خوردی های زندگی الانم داره.
مشکلات متعددی که سیگار الان باعثشون شده، منو به این نتیجه رسونده که باید راهمونو از هم جدا کنیم. روزی ۲۰۰دقیقه از ساعات زندگیم آزاد میشه و میتونم این ۲۰۰ دقیقه رو به چیزهای دیگهای اختصاص بدم. ماهی چند صد هزار تومن از بار مالی جیبم کم میشه و میتونم باهاش بیشتر عشق و حال کنم و در مورد دخل و خرجم هم صادقانه حرف بزنم.
امروز تصمیم گرفتم با وجود اینکه سیگارهنوز منو دوست داره، به این رابطهی تخماتیک پایان بدم و بسپرمش به دامان طبیعت انسانی!
۲۵ تیرتولدمه و میخوام کادوی تولد امسالم، این باشه که از ۱ تیر به مدت ۲۵ روز سیگار نکشیدم!
امیدوارم که بتونم بدون سختی زیاد، با رفتنش کنار بیام و بتونم کادوی تولدمو آماده کنم!