امروز باز دوباره شک کردم حتما میپرسی به چی ؟
به کی ؟
به ی کسی که قلبا دوسش داشتم اما ترس مانع ارتباطم شد ، چون ادمای خطرناکی دور برش پرسه میزدند ،با ی سرچ در گوگل میشد همشان را شناخت یک برادر و دوخواهر وپدری بالا مقام همین ها برایم کافی بود…
طبق گفته ی خودشم خیلی خانواده قانونمندی داشت .
اولش وقتی فامیلیش به گوشم خورد قبول نکردم همچین شخصی پدرش باشه تا اینکه شغل پدر را بیان کرد …..اون وقت بودکه مطمئن شدم که خودش بود،قلبم برای لحظه ای ایستاد خوب شد چیزی از خودم نگفتم بهش وگرنه الان باید جای دیگری جز خانه میخوابیدم ،نابود شدم
خواستم بگم من به خودش اعتماد کرده بودم ولی خب نمیشد به خانواده ام اعتماد کرد
منم نمیتونم بای اعتماد یک عمر پشیمانی رو باخودم حمل کنم
تو که دوستشی و قطعا اینو میخونی بهش بگو دوسش داشتم و دارم من باورت کردم اما نه به تو به هیچ کس حتی خانواده خودم اعتماد ندارم
پس خداحافظ 🖤
حیف که رمان ۵۰۰صفحه ای نصفه ماند ،در آتش ها الان به سر میبرد