
غم تمام بدنم را با خود میکشد
انگار اصلا وزنی ندارم .
منم خودم رو میندازم در آغوشش ،هیچ چیز نمیگویم آن هم چیزی نمیپرسد ،چشمانم بسته است ،سرم درد میکند زیر چشمانم گود افتاده انگار کوه جابه جا کرده ام.
درد دارم اینقدری زیاد است که با هیچ چیز خوب نمیشود .
انگار کسی را از دست دادم ،لباسم را مشکی رنگ تجسم میکنم ،صدایش در گوشم میپیچد که از زندگی میگفت ،غمگینم که نتوانستم سر مزارش حاضر شوم .
دلم آتیش میگیرد الان چندماهی است که میشود گفت دیگر نیست .
اما من هنوز باور نکرده ام ….