نام دفتر: یک روایت ۱۰۰ساله
قالب شعر:سپید
در کنجِ این زندانِ بی دیوار، مستم
با کامِ سیگار و شرابی روی دستم
در بندِ تقدیری که زنجیرش جداییست
من، پادشاهی خسته و بی هیچ هستم
هر پک به کامم میکشد خاکستری سرد
رقصِ دودی که نشسته دوری ز دستم
جامِ شرابم خونی از رگهایِ جان است
در حیرتِ این دردِ عمقی که شکستَم
دیوارها با من سخن از گریه دارند
من کوزهای لبریزِ بغضم، سست پستم
دنیا مرا در خویش حبسِ ابد کرد
ای کاش میشد این اسارت را نبستم...
#پرهام_صبور