چشم هایم خسته اند
چشم هایم التهاب دارند
چشم هایم بی آنکه خودشان بخواهند میسوزن.
چشم هایم بی آنکه بخواهند غم دارند
روحم داغونه
خودم خسته
دلم بی تاب
بی تابی ام دم غروب زیاد میشود .
غروب یعنی برای من اتمام روز
زندگی برایم بی طعم شده ،اگرم طعمی داشته باشد طعمی از عشق ندارد ،طعمی از زهر دارد ،زهری که زهر مار درمقابلش شرین است.
موهایم رنگش پریده آن هم دیگر طاقتش طاق شده است .
چروک های صورتم مانند جاده ای ناهموار شده است .
پاهایم از فرط خستگی زوق زوق میکند
و چه زود پیری دارد به سراغم می اید
وزندگی همچنان در اسارت، ادامه دارد …..