ساعت ۳ صبحه. حالم یهو بد میشه. بیدلیل اشکام سرازیر میشه. روز خوبی داشتم، از تلاشهای خودم راضی بودم. پس دلیل این اشکها چیه؟
دلشوره میافته به جونم. نکنه به کسی از نزدیکانم چیزی شده و قلبم خبر میده؟
بیاختیار بلند میشم و پنجره رو باز میکنم. یهو مثل آدمی که بعد چندین دقیقهی طولانی، از زیر آب بیرون میاد، نفس نفس میزنم و با دیدن بارش آروم برفها که زمین رو خیس میکنن، گریهی بیصدام شدت میگیره. در حالی که صدای نفسهای تندم گوشمو پر کرده.
آسمون روشن و سرخه. درست مثل داستانی که داشتم میخوندم. کمر نقش اصلی بخاطر یه سوءقصد شکست و راهی بیمارستان شد. با فکر به اینکه کمر بابای منم زیر فشار اقتصادی شکسته و بازم هر طور شده نمیخواد نشونش بده، حالم بدتر میشه. کمر منم زیر فشارهای روحی شکسته. کمر مامانم هم همینطور. کمر مامان باباهای داغدیدهای که معلوم نیست دستشون به جنازهی پارهی تنشون، بچهشون، میرسه یا نه هم شکسته. کمر ایران هم شکسته. همه چی شکسته و هر جا پا میذارم، شکستههاش فرو میره توی قلبم. روحم رو خراش میده. بدتر از ناخن کشیدن روی دیوار. ذهنم این مدته برای نجات دادنم منو غرق روزمرگیم کرده؛ ولی درد کشیدن روحم، زندهست، شدیده و دنبال فرصت میگرده که خودشو نشون بده.
قبلا از تاریکی روح خودم که شبها بیرون میومد و منو زیر غمهای خودم خفه میکرد، میترسیدم؛ اما الان غم یه ایران روی شونههام سنگینی میکنه و فکر نکنم دیگه هیچوقت بتونم صاف بشینم.
عید نزدیکه، رد بهار رو میشه از طولانی شدن روز و حتی یه نفس عمیق کشیدن، زد. اما حسش؟ به جای زندگی، حس مرگ میده. همه جا بوی خون میاد. ایران زخمیه. زخمشم وخیمه. ولی انگار از دست هیچکسی، هیچی برنمیاد. خشمم از ناتوانیم توی مشت و لگدام روی حریفم و کیهاب کشیدنام خالی میشه. البته اگه بتونه. اگه بشه که همهی خشمم بیرون بریزه.
چند روز بود که تونسته بودم خودمو از سیاهی جدا کنم تا یکم به زندگیم که نمیدونم کدوم طرفی میره، برسم. ولی انگار واقعا هیچی مثل قبل نیست. این بار واقعا نمیشه ادامه داد. نمیشه عادت کرد. عادت کردن خودِ جنایته. این بار نمیشه با بستن چشمها یا گول زدن ذهن، رد خون رو پاک کرد. فقط کاش میشد، مثل داستانی که قبلتر میخوندمش، "چشم در برابر چشم و دندون در برابر دندون" بود. کاش یه قهرمان وجود داشت که انتقام میگرفت و دنبال عدالت بود. کاش ته این تراژدی تلخ و سیاه، یکی از راه میرسید و یه کاری میکرد که دلم خنک شه، دلت خنک شه، دلمون خنک شه. ولی این دنیای لعنتی همه جوره باید واقعی بودنش رو با سیلیهای پیدرپی بهمون بفهمونه. لعنت بهت زندگی. من همش میخوام از لجنزار و منجلاب درد و غمات، معنا بیرون بکشم. که خودمو به طناب معنا آویز کنم تا شاید بتونم خودمو بالا بکشم؛ ولی نمیذاری. تویِ لعنتی یادت رفته که من فقط یه آدمم که صبرم کمه و یه ظرفیتی برای تحمل کردن دارم. کاش انقدر زخمهای قبلی رو انگولک نکنی. کاش بذاری یکم خوب بشه که ضربهی بعدیت رو بزنی. کارتی مونده که رو نکرده باشی؟ میدونی که من با مرگ مشکلی ندارم. ولی چقدر دیگه مرگ ببینم و بتونم زنده بمونم؟ چرا داری زجرکش میکنی لعنتی؟ اگه گناهی کردم که توی ایران به دنیا اومدم، فقط تو صورتم فریاد بزن! گناهمو بگو، انقدر نشون نده. انقدر تو چشمم نکن اون جنازههای بیگناه رو. انقدری که آرزوی کور بودن کنم! اذیتم نکن. بس کن. بس کن.
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
