ویرگول
ورودثبت نام
Parisa Asadi
Parisa Asadiپس از هر سقوط، پروازِ نفسگیری در راه است... P.A
Parisa Asadi
Parisa Asadi
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

معلق

باورم نمیشه...

واقعا از اینکه ویرگول کد بفرسته و بتونم وارد اکانتم بشم، ناامید شده بودم.

احساس کسی رو دارم که بعد چندین سال میخواد سخنرانی کنه... *اهم

سلام؟ امیدوارم حالتون خوب باشه... هر چند تو این روزهای متشنج، انتظار سختیه؛ ولی خب فکر نمی‌کردم از دوباره نوشتن توی ویرگول خوشحال بشم. هر چند هنوز نمیدونم چطور با این نت ملی اوکی شده...

به هر حال... حرفای زیادی توی دلم هست که بزنم. بخصوص راجع به شرایط اخیری که هممون درگیرشیم؛ مطمئنم اگه جاری بشه نمیدونم چطوری بس کنم:)

راستش از خودم میترسم. از صداقتم که حتی وقتی تلاش میکنم لابلای تشبیه و استعاره بچینمش، بیرون میریزه و حس واقعیم رو عریان میکنه.

بهتره دفترم شاهد خشمم، درموندگیم، امیدم در اوج تاریکی و اشک‌هایی که روی کلمات ریخته و کاغذ رو کج و معوج کرده باشه. یا حتی همون دلخوشی‌های کوتاهی که کم پیش میاد و بیشتر فریب دادن خود برای زنده موندنه.

تقریبا یک هفته طول کشید که بتونم هضم کنم و متوجه بشم داریم وارد چه تونلی از زمان میشیم. یه جاده با شیب خیلی تند که چون زمستونم هست، یخ زده و لغزندست‌..‌.

هنوزم وقتی همراه خانواده برای خرید میرم، از دیدن قیمتا از گوشام دود بلند میشه و فقط میخوام یه چیزی رو خراب کنم. حقیقتا نگرانم که این خشم نتونه بیرون بریزه و مریضم کنه؛ چون ترجیح میدم درجا بمیرم تا با عذابِ درد کشیدن اعضای داخلی بدنم.

دیگه دارم از دسترسی نداشتن به تلگرامم کلافه میشم؛ در حالی که دیدن رویای وصل شدن به نت رو برای دوستام تبدیل به جوک میکنم.

امتحاناتی که نه حضوری دادنش، نه به تعویق افتادنش توی این شرایط مضحکه هم کمکی به حالم نمیکنه.

چون...

《کتاب رو که باز میکنم یاد خیابون‌ها میافتم. یاد اون جنگجوهای تنهایی که یه مشت مردم بزدل پشت سرشون قایم شدن. همون جنگجوهایی که هدیه‌ی شجاعت‌شون رو خرجِ یه مشت آدم بی‌لیاقت کردن. همونایی که گلوله خورد به تن‌شون و نذاشتن صدای ناله‌هاشون بلند شه. همونایی که خون‌شون کف خیابون ریخت؛ ولی جنازه‌شون هیچوقت به آغوش خونواده برنگشت.

کتاب رو که باز میکنم تمام این تصاویر از جلوی چشمم رد میشه و در آخر من میمونم، با خطوطی که هیچ چیز از مفهوم‌شون رو درک نکردم و قلبی که تیکه پاره شده و ماهی‌های آرزو، بیرون از دریای امید دارن جون میدن و شکوفه‌ی جوونی که داره پژمرده میشه و یه باغ بی‌روح از مرده‌های متحرک میسازه.

۱۴۰۴/۱۰/۲۱ 》

1% fiction
1% fiction

میدونید.. بدترین روزای عمرم که قرار بود بهترین روزای ۲۰ سالگیم باشه، در حال سپری شدنه و کاری از دستم برنمیاد. نه برای تورمِ سر به فلک کشیده، نه برای دودستگی مردم، نه برای جوونایی که به ناحق کشته میشن و نه برای وطنم که داره بحران بزرگ و دردناکی رو پشت سر میذاره. من فقط میتونم هر شبی رو که به آخر خط امید رسیدم، خدا رو صدا بزنم و دعا کنم بدون اینکه مطمئن باشم تاثیری داره...

تهش فقط میتونم زنده بمونم و خودمو درگیر روزمرگی کنم. البته اگه بشه‌... اگه وسط سریال حسرت نخورم و بغضم نگیره، اگه ما بین خطوط کتاب تمرکزم رو جا نذاشته باشم، اگه بتونم ببینم و بشنوم و دردش رو بدون انکار هضم کنم، اگه بتونم حماقت‌ها رو ببینم و آتیش نگیرم، اگه بتونم آهنگ گوش بدم و فکر نکنم الان چندتا آدم همسن من برای همیشه چشم روی این دنیای بی‌رحم بستن، اگه بتونم به قدم زدن ادامه بدم و چهره‌های سرخورده رو نادیده بگیرم، اگه بتونم خبر کشته شدن هم دانشگاهیم رو بشنوم و همچنان با هم باشگاهیم به گرم کردن ادامه بدم، اگه فقط بتونم اونقدر خودمو درگیر این سریال و اون رمان بکنم که حرفای شبکه خبری رو برای چند دقیقه هم شده فراموش کنم که فقط زنده بمونم!

حداقل تهش به بهونه‌ی پیامک نرفتن، میتونم هر روز صدای دوستامو بشنوم و نقاط مشترک روزهای تاریک‌مون رو پیدا کنم.

دیشب حدودای 2:30 | 10/25


شبای اول که همه چیز رعب‌آور و تازه بود، محال بود بدون یکی دو ساعت گریه کردن خوابم ببره؛ ولی راستش میترسم دیگه هیچوقت برق چشمام برنگرده و دیگه آرزویی نداشته باشم و ذوق کردنام در حد چند صدم ثانیه باشه. میترسم اونقدر توی بدیهیات گیر کنیم که هر دغدغه‌ای که از ذهن‌مون بگذره، بی‌جا و بدموقع باشه.

من شرمنده‌ی روی گل شما که انقدر تو دوره‌ی بدی به دنیا اومدیم. من شرمندم که اَد موند وقتی همه چی خواست از هم فرو بپاشه پا به سن جوونی گذاشتیم. من شرمندم که همیشه ته دیگش برای ماست. شرمندم که گاهی حتی خود ته دیگم بهمون نمیرسه و انگار تنها کسایی که جای اشتباهی و فضای اضافی رو اشکال کردن، ماییم. شرمندم که وطن‌مون برای خودمون جا نداره. من از عمق وجودم متاسفم برای این وضعیت. متاسفم که هر چی پیش میره به تاسفم اضافه میشه. شرمنده‌ی روی ماهت شدم که همش داره از وزن آینده‌نگری‌هات به وزنِ حسرت‌ها و افسوس‌های عمیقت اضافه میشه. متاسفم از اینکه هیچ نوری نمی‌بینم و معلوم نیست کِی تاریکی تموم بشه.

راستشو بخوای من فقط به خودم میام و میبینم قلبم منو از روی زمین بلند کرده و برده پای قرآن تا خیلی رندوم بازش کنم و ترجمه‌اش رو مثل آب به ریه‌های تشنه‌ام برسونم که شاید بتونم نشونه‌ای پیدا کنم و کلمه‌ای باشه که قلبمو آروم کنه.

رضایت مشتری:) *نه، مشتری نه، قلبم، بله
رضایت مشتری:) *نه، مشتری نه، قلبم، بله

راستشو بخوای از عمق وجودم نیاز دارم به وجود خدا. به اینکه باهام حرف بزنه. به اینکه الان سکوت نکنه و مدام دم گوشم بگه ما شما رو به حال خودتون رها نکردیم.

ولی راستشو بخوای خدا گفته ما حال هیچ قومی رو تا خودشون نخوان عوض نمی‌کنیم. اما سوال من اینه که خدایا زور کی بیشتره؟ اونایی که میخوان یا نمیخوان؟ خودت گفتی زور و قدرت مهم نیست و فقط ایمان مهمه. پس خدایا من واقعا تلاشمو میکنم که بتونم اون روشنی رو تصور و حسش کنم که مغزم باور کنه "میشه" تا بتونه به درجه‌ی ایمان نزدیک بشه‌.

خدایا خودتم خوب میبینی و میدونی که هیچی سر جاش نیست و دروغ و کثافت داره از همه جا میباره و داره هممون رو خفه میکنه. خودت حقیقت رو بهتر از هر کسی میدونی، پس به همون بخشندگی و مهربونیت که نمیدونم چندبار اول هر سوره‌ات اومده، هوامونو داشته باش. چون به معنای واقعی کلمه هیچ پناهی جز تو نداریم. مطلقا هیچ پناهی‌.

تنها پناهمون تویی:) پس به "داد"مون برس قربونت برم:)

خدایا اگه تو نظر نکنی، اگه تو نباشی، یه لحظه و یه دم دیگه هم این زندگی رو نمیخوام. چون خودتم میدونی که هر روز چقدر ریسمانِ "دل بریدن از دنیا" داره محکم بافته میشه و چقدر همه چی ناامیدکننده هست و دیده میشه! پس خودت یه کاری کن:) به قول یه نفر «امیدها رو کشتید ولی ایمان‌داران صدای پاهای خدا رو می‌شنوند مگه نه؟ دیگه داره میاد بترسید:))))»

میدونید دیگه؟ من از مذهب حالم بهم میخوره ولی خدا همه‌ی وجود و بود و نبودمه. دل دادم به قلم‌ام و خودش به اینجا رسید. اینا همش دلی بود.

به امید روزهای بهتر:)

2:10 | 1404/10/26


این مدتی که نبودم زحمت کشیدم کلی سریال دیدم حیفه نام نبرم ازشون؛ چون اوقاتم رو خوش کردن و نجات دهنده بودن!

《 پارادوکس یک قاتل / نوش جان اعلی‌حضرت / خواستگاری تجاری / would you marry me / فراتر از شیطان / soundtrack 1 / زیبایی حقیقی 》

King the land رو هم الان دارم میبینم و کراشم رو نقش اصلی:)

وقتی زندگی بهت نارنگی میده رو هم نتونستم بیشتر از ۵ قسمت ادامه بدم چون همش اشکم دم مشکم بود و نمی‌تونستم به خودم اجازه‌ی افسرده شدن بدم
وقتی زندگی بهت نارنگی میده رو هم نتونستم بیشتر از ۵ قسمت ادامه بدم چون همش اشکم دم مشکم بود و نمی‌تونستم به خودم اجازه‌ی افسرده شدن بدم

منم از این بغل‌ها-
منم از این بغل‌ها-

دیالوگ آشنا *خندیدن
دیالوگ آشنا *خندیدن

این روزهاتاریکیامیدسریال
۱۷
۰
Parisa Asadi
Parisa Asadi
پس از هر سقوط، پروازِ نفسگیری در راه است... P.A
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید