اگر میخواست بنویسد، نمیدانست چه بگوید.
و اگر نمیخواست، حرفهایش در کنج قلبش جمع میشد و کولهباری از ناگفتهها میساخت.
اگر میماند، ماندنش بیفایده بود چون کسی منتظرش نبود.
و اگر میرفت، کار خوبی میکرد. زیرا خودش را از قفسِ قانع کردن و دلیلبافیهای بیهوده آزاد میکرد و از همه مهمتر، از تلاش برای آوار نشدن تصویر، خلاص میشد. فراموش کرده بود که در هر صورت، تصویر واقعی آدمها، جایی، لحظهای، میان واژهای، در رفتار واضحی، خود را آشکار میسازد و تنها راه رهایی، قورت دادنِ آن قرصِ حالبهمزنِ واقعیت است.
او نمیرفت، میسنجید، تلاش میکرد، خود را امیدوار و پایبند نگاه میداشت و آنقدر تامل و تعلل به خرج میداد، که زمانِ رفتن، هیچ تردیدی در خراب کردن پلهای پشت سرش نداشته باشد. زیرا میدانست پل که خراب شود، خواه ناخواه، دیگر هرگز، فکرش برای لحظهای حتی، به هر آنچه آنجا ویران شده پرواز نخواهد کرد و این هوس تا همیشه خاموش خواهد ماند.
روزی از خواب بیدار شد، خوابِ غفلت در جلد بیداری؟ و از آن پس هرگز مانند قبل نشد.
در جایی خوانده بود: انسان در حضور کسانی که به نورش ایمان دارند، به طرزی معجزهآسا شفا مییابد؛ حتی اگر در تاریکی خود سرگردان باشد.
پس اطرافش را از آدمهایی که عینکهای کدر بر چشم زده بودند و حتی خودشان را با آن همه زیبایی به درستی نمیدیدند، پاک کرد. آنها به خودشان هم رحم نمیکردند، دیگران که سهل است.
جای تمام آن صندلیهای خالی را با آدمهایی پر کرد که او را با وجود تمام بدیهای آشکار و نهانش، میخواستند؛ تنها حضورش را، نه آنچه را که با وجودش، برایشان به ارمغان میآورد. آنها در زیباییهایش اغراق نمیکردند؛ بلکه آینهای میشدند برای ابراز واقعی و تصویری به اندازه. طوری که تصویر خودش با بازتابی که از آنها میگرفت برهم منطبق شده و حسی شبیه به «پذیرش تمام و کمال خویشتن» را القا میکرد. البته آن تمام و کمال، در بطن خود ایرادی فاحش دارد و آن اینکه انسان هر قدر جزئینگر هم باشد، باز نکاتی هستند که از زیر نگاهش در بروند و گوشه و کناری قایم شوند.
.
.
.
راستش را بخواهی بیزار شده بود؛ از تبدیل رنجی که میکشید به تصویری قابل فهم برای دیگران. ازهمینرو، نوشتن را بیهوده مییافت. زیرا آن عطشی که برای دیده شدن آن درد توسط خودش وجود داشت، با این واژههای ناتوان سیر نمیشد، دیده نمیشد، آنقدری که باید پذیرفته نمیشد. بنابراین، از توصیف کردن دست برداشت و زندگی کردن را آغاز کرد. این بار تلاش میکرد، با تمامیت خود، از حس و اتفاقی گذر کند. طوری که تمام آن به وجودش بچسبد و خیال رها کردن نداشته باشد. چه غم، چه آرامش، چه هر حس و موقعیتی که پیش میآمد.
انگار که دیگر بس بود. نمیشد همچون گذشته ادامه داد. زیرا نوع نگاهش تفاوتی آشکار یافته و شاید هم چیزهای بسیاری در درونش، دگرگون و منقلب شده بود. خلاصه آن که اگر میخواست هم نمیتوانست آدمِ گذشتهها باشد. آن انسان را با تمام خواستهها و ویژگیها و عادتهایش در همان خرابههای پلِ پشت سرش، جا گذاشته بود. این کسی که قلم را به دست گرفته و برخلاف میل قلبیاش ابراز وجود میکرد، هرگز با کسی که درگیر طوفان خویش شده بود، برابر نبود؛ نه حتی ذرهای.
شاید آدمهای اطرافش، گولِ نقابهای همیشگیاش را میخوردند؛ اما خودش میدانست که حسش به تمام چیزهای اطرافش تغییر کرده و همه چیز تازگی خاص خودش را دارد.
درواقع هیچ شِکوه و غمی در کار نبود، او تماما از این دگرگونی و سردرگمیهای آغازینش، لذت میبرد. او همیشه از اینکه هیچ چیز مانند گذشته نیست و نخواهد شد، خوشحال بود. مگر زمانهایی که با دلتنگی سراغ عینکی که غبارِ غم روی شیشههایش لانه بسته بود، میرفت و تا خسته شود، همه چیز را یکبار از آن زاویه هم نگاه میکرد. درست مثل زمانهایی که دوست داشت نغمههای جدید موسیقی را بارها و بارها بشنود تا همه چیز حسی آشنا به خود بگیرد.
او حتی دوست داشت، هر آنچه میبیند را با الهام از طبیعت، به تحریر درآورد؛ اما افسوس که ذهن خستهاش به تازگی، بدعادتی و کرختی را کناری گذاشته و چرخدندههای جدیدی را در ذهنش میچرخاند. از همین رو، به آن فشاری نیاورده و واژهها را به حال خود رها میکرد تا هر جا دلشان خواست بنشینند و چایی میل کنند. حتی شده، در گرمای سوزان و خشمگین تابستان.
۱۴۰۴/۵/۱۸

پ.ن: اینجا نوشتن رو دیگه دوست ندارم. چراهایش بماند. برای همین هم شاید این متن، یک خداحافظی باشه. نه رفتن به طور مطلق و همیشگی. شاید باشم، در گوشه و کنار، در پشت صحنه، به عنوان یک تماشاچی. اما برای الان، فقط همین رو میدونم.
امیدوارم روزهای خوبی رو تا به الان سپری کرده باشید و گرما و وضعیت اقتصادی خیلی رواعصابتون رژه نرفته باشه.