هیچوقت فکر نمیکردم غبطهی عادیترین روزمرگیام رو بخورم. هیچوقت فکر نمیکردم انقدر ناشکر بوده باشم که حالا طبیعیترین حقهای خودم رو نداشته باشم و فقط به بقا فکر کنم. زنده موندنی که با مُردن هیچ تفاوتی نداره.
خیلی از خودم میپرسم که نکنه حالِ یه ایران بد بوده؟ نکنه یه ایران از شرایطش ناراضی بوده؟
شاید این جنگ آسیب مالی و جانی بهم نزنه (که متاسفانه به بعضیها اونم زده:) اما یه زخم عمیق از نگرانیهای زیاد توی روانم باقی میذاره. یه ویرانی بزرگ از آرزوها و روزهای از دست رفته. یه درمانده که نفهمید جوونی یعنی چی؟ اون حماقتها و بیخیالیها و ریسکهای خَرکی جوونی یعنی چی؟ البته این بازمانده معنای واقعی نوجوونی رو هم درک نکرد.
چون من و اکثر ما، آدمهای معمولیای هستیم که زندگیمون هیچوقت عادی و معمولی نگذشت. آدمهایی که تا به خودشون بیان، مرگهای زیادی به چشم دیدن. مرگهای حاصل از اتفاقات غیرمنتظره مثل آتشسوزی پلاسکو، کِشتی، سقوط هواپیمای نخبهها، مرگ حاصل از بیماری کرونا، مرگ حاصل از جنگ داخلی و حالا خارجی، مرگ امید و آرزوها، مرگِ آینده، خم شدنِ کمر مردمش زیر فشار تورم بالا، خندههای از سرِ درد، طنزهای ساخته شده برای از دست ندادن عقل...
ما همه آدمهایی هستیم که خیلی زود مجبور شدیم با واقعیتهای روزگار دست و پنجه نرم کنیم...
اما هر جور که نگاه میکنم مُردنِ جسم راحته؛ وای به حالِ بازماندگان. مُردن راحته؛ وای به حال اونی که مجبوره ادامه بده، زنده بمونه؛ اما معلوم نیست هنوز اشتیاق زندگی توی رگاش باقی مونده باشه یا نه، زیر فشارهای روحی روانی، اقتصادی، خانوادگی، منطقهای و.... خیلی وقته جونشو از دست داده.
این روزا تلاشم، دعوت آدمها به امیدواری، ایمان و ادامه دادنه؛ اما خودم روی تیغ راه میرم. تیغِ ناامیدی و یأسِ از آینده. تیغی که تا آخرین نقطه از مغز استخونم فرو رفته. جایی که از شدتِ پیشبینی ناپذیر بودنِ تاریخی که توش محکوم به زنده-گیام، شکاف و خراش عمیقی برداشته. آره هنوزم از امید میگم چون تنها راه نجاته. آخرین ریسمانه واسه ادامه دادن؛ اما هرگز نمیشه با چشم بستن به روی حقیقت، امیدوار بود. باید در اوجِ سیاهیِ حقایق، امیدوار موند. اینه که سخته.
این روزها کلمات زیادی شبیه به جوکِ محضه، مثلِ تمرکز کردن و درس خوندن، دلخوری و توقع داشتن از آدما، دغدغههای بیارزشِ قبل از جنگ، شب راحت خوابیدن، عشق به شببیداری و....
آدمهای زیادی هم دلقکِ این سیرک شدن: پستفطرتهایی که از مرگِ هموطنشون خوشحال میشن، احمقهایی که توهم زدن بیگانه به فکرشونه، بیوجودهایی که جاسوسی میکنن، کثافتهایی که نفسشون از جای گرم درمیاد و بخاطر منافعشون، تهِ دل مردم رو با اخبار منفی خالی میکنن و لیستی که ادامه داره.
من نمیدونم کِی این ظلمهایی که در حق ایران و ایرانی شده، جبران میشه. من نمیدونم این سیاهیها تا کِی ممکنه ادامه داشته باشه. مگه یه آدم چقدر میتونه تحمل کنه؟!
قبلا فکر میکردم چقدر وحشتناکه اگه از افکار تاریک دیگران آگاه شم؛ اما دیدم وحشتناکتر از اون، به واقعیت درآوردنِ اون افکار سیاه و بیرحمانهست.
کی و کِی قراره جواب امیدهایی که ناامید شد، خونهایی که ریخته شد و آیندهای که تباه شد رو بده؟ کی قراره این نقطه از تاریخ رو بخونه و بفهمه یه ایران، چقدر زجر کشید و بها داد، تا پای اقتدار و خاکش بایسته. کی قراره دقیقا دردِ یه ایران رو بفهمه؟!
کاش تهِ همهی این زجرها چیزهای خوبی منتظرمون باشه، اتفاقاتی که خستگیهای چند میلیارد تُنی رو از روی شونههای فرسودهی روانمون برداره.
میبینین؟ تهش امیده که باعث میشه توسط گرگهای ناامیدی دریده نشیم. همین آرزوهای کوچیک و بزرگی که تصویرش رو برای آینده ترسیم میکنیم. آیندهای که معلوم نیست، روشناییاش کِی دیده بشه.
ما الان فقط میتونیم کنار هم باشیم، پشتِ هم باشیم و دعا کنیم. به حالِ یه ایران دعا کنیم. همین.
این نیز بُگذرد. نمیدانم کِی و چگونه؛ اما تاریخ ثابت کرده که هر طور شده، میگُذرد. پس این نیز بُگذرد.
#پریسا_اسدی
1404/3/28
مامانم یه حرف قشنگی زد بهم:)
گفت از مرگ نمیشه فرار کرد. هر کسی به یه بهونهای قراره بره. اون آدمایی که مُردن، وقتشون واسه زندگی تموم شده بوده. حالا یکی توی جنگ میمیره، یکی از ساختمون میافته پایین، یکی تو خیابون ماشین میزنه بهش و...
بهم گفت من واسه به دنیا آوردن تو کاملا ناامید شده بودم، حتی از زنده موندن خودمم؛ ولی بچهای رو که خدا خواسته بود خودش نگه داشت:)
پ.ن: هر چقدر تلاش کردم عکس نذاشت. بعدا میذارم واسش...
پ.ن: لطفا کلی مواظبت کنین هم جسمی هم روحی و زنده بمونین:)

1404/3/28