درست زمانی که پیام مبنی بر باز شدن ویرگول رو از دوستم گرفتم(در حال بروز رسانی بود..)، به صفحه ۷۴ از کتاب تاریخ ایران نوشتهی حسن پیرنیا رسیده بودم و این بند چنین بود:
《 وقتی پارسیها، لیدیّه را تسخیر کردند، یونانیها سخت بیمناک شدند، زیرا بعد از این میبایست سروکار آنها با دولتی باشد که قویتر از لیدیّه بود و از حیث تشکیلات و تمدن و غیره تفاوتهای کلی با دول یونانی داشت، قبل از سقوط سارد، کوروش به یونانیها تکلیف کرده بود که با او متحد شوند و آنها این تکلیف را رد کرده بودند. حالا مبعوثینی نزد کوروش فرستاده تقاضا کردند که قرارداد پادشاه لیدیّه را با آنها تجدید کند؛ کوروش جوابی به آنها نداد و این مَثل را آورد:
نیزنی به لب دریا نزدیک شد و پیش خود گفت: اگر نی بزنم بیشک این ماهیها خواهند رقصید! نشست و چندان که نی زد، دید اثری از رقص آنها نیست. پس توری برداشت و بیفکند و وقتی که ماهیها در تور میجستند و میافتادند، گفت: اکنون بیهوده میرقصید، میبایست وقتی که من نی میزدم، به رقص آمده باشید.
با این مثل، کوروش خواست بفهماند که موقع تقاضای آنها گذشته است...》
الان که اینجا نشستم، تموم دنیای بیرون از خودم، از هم پاشیده. همراه این خاکی که داره هر جور سختی رو به خودش میبینه، منم بیشتر میمیرم، منم بیشتر فرو میریزم.
ایران توی نقشه واقعا شبیه قلب زمینه. ولی زمین خیلی وقته دچار بیماری قلبی شده. انقدر که دیگه هیچ خون و شور و شوقی اینجا جریان نداره. این نقطه از زمین خیلی درد هست.
آیندگان میتونن میوههای رنج رو از درختی که ریشههاش توی درد و لجن فرو رفته، بچینن. میتونن با هر نفسی که زیر آسمون ایران میکشن، گرد و غبار غم رو استشمام کنن و طوفان ناامیدی رو که تک تک ما رو زجرکش کرده و میکنه، حس کنن.
این نقطه از زمین درد داره. ایرانی بودن درد داره، اشک داره، خون داره. فقط آزادی و زندگی و جاهطلبی و امید اینجا هیچ معنایی نداره.
۱۴۰۵/۱/۳
پوستاندازی درد داره. وقتی دیگه روحت تحمل آدمی که بودی رو نداره، متلاشی میشی و فرو میریزی. نه یکباره؛ ذره ذره.
کم کم آدمی که بودی رو از دست میدی، غم کل وجودت رو برمیداره ولی نه بخاطر از دست دادن. بخاطر اینکه میتونستی زودتر از این حرفا، دروغین نباشی. برای همین انگار روحت رو انداختن توی کورهی آتیش.
به هر اخلاق و حالتی از خودت ایراد میگیری و بدون نیاز به انتقادگر دیگهای، هر جا رو که حس میکنی اضافی و زمخته، میکّنی. اونجاهایی غمش اوج میگیره و آتیش دستت رو میسوزونه که میفهمی یه سری چیزا رو نمیتونی تغییر بدی یا فعلا باید دست نخورده بمونن؛ چون به دلایل مختلفی وقتش نیست.
احتمالا بعدش یکم حس رضایت بهت دست بده؛ چون بعد مدتها تونستی از دست خرت و پرتهای وجودت خلاص بشی. تموم اون چیزایی که مجبور بودی نگهشون داری.
و البته که از هر ده نفری که متوجه فرایند پوستاندازیت بشن، حداکثر یک یا دو نفر بتونن تشویقت کنن که راهت درسته. اونم زمانی که خودشون قبلا این راه رو رفته باشن!
بقیه توی همون مراحل ابتداییاش گیر میکنن. "مردم چی میگن!" "بقیه چه فکری میکنن" "هیچکدوم از اطرافیان اینطوری نبودن و نیستن"
ولی راستشو بخوای مردم به چپشون هم نیست که تو چه غلطی با خودت و زندگیت بکنی. یا حرف میزنن که منصرفت کنن یا از شدت سوختگی و حسادت، حرف طعنهآمیز میزنن که تیری توی تاریکی پرتاب کرده باشن و بخوره وسط ضعفهات.
مردم توی زندگی خودشونم گیر کردن. انقدری که بعضیاشون با اظهارنظر از بقیه، دنبال راه فرار میگردن. و چه طعمهای بهتر از کسایی که بردهی نوع فکر دیگران راجع به خودشونان!
(حتی دیگه حال ندارم متنهام رو به یه نتیجهی مشخص، یه متن منسجم برسونم. لعنت بهش.)
۲/۷
توی ذهنم بابت نوشتن یا ننوشتن توی ویرگول یه دادگاه سردردآوری داشتم و الانم که اینو مینویسم معلوم نیست وارد پیشنویس بشه یا نه!
چون از کنترل شدن متنفرم و نوشتن زمانی معنی داره که قلمت آزادانه و با حس رهایی، جاری بشه و حرفای دلت نوشته بشن. نه اینکه مدام فکر کنی نکنه سانسور بشه، نکنه منتشر نشه. راستش ننوشتن رو به این وضعیت ترجیح میدم؛ چون دیگه حالم از رادیکالهایی که همش مجبورم خودمو زیرشون جا بدم، بهم میخوره.
ولی جدای از اینا، طبق معمول ادبیات و هنره که مسئولیت نجات دادنهای مداومام رو به عهده گرفته. در یک جملهی معروف، قلبی رو ترمیم میکنه که مسئول شکستن اون نبوده. روحی رو نجات میده که توی قعر تاریکی رها نکرده بوده.
راستش نزدیک یه سالی هست که میزان زنده-گی کردنم رو با تعداد کتابهایی که خوندم و فیلمهایی که دیدم، میسنجم. وقتی هم موقع شمارش، به تعداد دلخواهم نمیرسم واسم سوال میشه که پس اون تایم چیکار میکردی؟
بعد یادم میاد که داشتم با دوستام چت میکردم. چه قدیمیها، چه جدیدها. اینطوری نبود که حوصلهی وارد کردن آدم جدیدی رو به دایرهی امنم داشته باشم؛ ولی طوری پیش رفت که وقتی به عقب نگاه میکنم با خودم میگم دختر! چه بهموقع!
هر چند یاد گرفتم صمیمیتهای ناگهانی همونقدر هم به جداییهای سریع منجر میشن. ولی مهرِ آدمهای درست به مرور به دل میشینه، طوری که انگار به جای یکی دوماه چند ساله که دوستاید.
بعدش یه خاطرات محوی به ذهنم میرسه که انگار فقط توی اون لحظه بودم. وقتایی که با خانوادم یا توی طبیعت وقت گذروندم. لحظههایی که میشه بهشون اسم زندگی رو داد! یا اون وقتایی که غذا و خوراکی موردعلاقم رو میخورم یا بعد مدتها میرم کتابفروشی و ناخودآگاه نفسهای عمیق میکشم تا بوی نوی کتابها رو به ریههای مشتاقم برسونم و آخ! سکوتش هم... و جوری که چه فروشندهها و چه مشتریها آدمای ساکتیان و به این بیصداییِ زیبا احترام میذارن، لذتش رو بیشتر میکنه. یا حتی یه پیادهروی با گوشی به عمد جا گذاشته توی خونه. و هوای خنک بهاری و قبلش هم زمستونیای که سرماش باعث میشد حس کنم، آخیش، همه رگهای مغزم هوا خورد..!
یه وقتایی هم عمدا توی باشگاه، کشش پاهام رو بیشتر میکنم یا فشار بیشتری به خودم میارم بابت خوندن درسایی که لزومی نداره، تا این دردِ اختیاری، از رنجِ تمومِ اجبارها کم کنه. تا شاید بتونه حواسم رو پرت کنه! فقط یکم.
راسته که میگن آدم از بین دردها راه خودش رو برای دووم آوردن پیدا میکنه. آره پیدا کردم. گاهی با دنبال کردن خطوط کتاب، تازگیا با غرق شدن توی دنیای هری پاتر، از شروع بهار ورود به خلسهی لذت از آلبوم جدید بیتیاس یا لابلای لباسهای نو، طعم آجیل و شیرینی، غذاهای بینظیر مامان، طرحهای بیهمتا و حرفهای ابرها توی آسمون و.....
اما... همیشه یه اما و اگر بزرگی هست. مثل ترس از اینکه «تا کی باید فقط دووم آورد؟!»، نکنه تا آخر عمرم قراره توی حسرت و خشمِ جوونیِ از دست رفته بسوزم؟ یا مدام نشخوار کنم که میتونست جور دیگهای باشه. و عصبانیت مداوم از جملهی "همینی که هست!" ولی لعنت بهش اینجوری نیست. باید و نبایدهاش رو نمیدونم ولی اینجوری نباید بمونه. یعنی امیدوارم. البته اگه امیدم زیادی نباشه و ازم نگیرن.
و گاهی خستگی و فرسایشِ ناشی از عدم قطعیت و بلاتکلیفی مطلق منو به جنون محض میکشونه. جوری که همه چی معناش رو از دست بده و پوچ بشه! هیچ و هیچ...
And there's a song says:
I'm only human after all, don't put you blame on me :)
با اینکه نمودار سینوسی زندگی و بالا اومدن دوباره از درههای وحشیاش هر بار سختتر میشه؛ ولی بازم انجامش میدم. واقعا عجب موجودیه این انسان:) فکر نکنم تا آخر عمر بتونم خودمو درک کنم...
۱۴۰۵/۲/۸
وقتایی که خوب خوابیدی ولی وسط روز خوابت میاد، اون دستهای غمِ که داره چشمهات رو نوازش میکنه بخوابی. میخواد توی خلسه بری تا کمتر از تیزیِ چنگالهای واقعیت زخمی بشی. غم میگه سرتو بذار روی پام تا اونقدر موهات رو نوازش کنم که نفهمی کِی خوابت برده:)
عجیب نیست که زیر سقف آسمان باشی و حس در قفس بودن داشته باشی؟
عکسای خوشگلی دارم اگه آپلود بشه:)




