ویرگول
ورودثبت نام
jack
jackنوشته و عکس و بحث و غیره
jack
jack
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

این که زاده آسیایی و صبحونه ات شده سیگار و چایی

Gulf Stream - Winslow Homer
Gulf Stream - Winslow Homer

الان انیمیشن memoirs of a snail رو دیدیم که باعث شد دوباره کرم نوشتن توم روشن بشه. یه چندوقتیه که واقعا حس میکنم «فارسیم کیلی کیلی کم». امروز وقتی بساط این فیلم رو راه انداختم به پونه گفتم که بیا ما آمادتیم. که پون بهم گفت که این گفتی یعنی چی اصلا. یکم که بهش فکر کردم حس کردم که میلنگه ولی منظور رو میرسونه. البته شاید فارسی پون کیلی کیلی کم شده. به هر روی. میخوام داستان یک ماه گذاشته رو تا حدی که حوصله ام بکشه براتون تعریف کنم. سعی میکنم یکم وایب طنز داشته باشه این متن چون آخرش خوش تموم میشه. در صورتی که این طوری نمیشد احتمالا با یه جریان سیال ذهن دارک مواجه میشدید که پر از فحش و فضیحت و بد و بیراه به خودم و برادر پون و به خصوص برادر زنشه به سبک صادق هدایت پر از فحش ها و نسبت های جنسیتی. سال پیش توی یه ایونت به اسم «شب های بوستون !!!» شرکت کرده بودیم که راجع به ادبیاته و نویسنده ها و کسایی که خیال میکنن شاعرن میان یه چند سطری میخونن از نوشته جاتشون و یه جلسه پرسش و پاسخ هم تهش هست. یکی شون که ادم جالبی بود میگفت که مشکل ادبیات امروز ایران اینه که تقریبا همه نویسنده های جوون زدن تو کار «درونی نویسی» سایکوتیک و دارک یعنی چی؟ یعنی یه چیزی تو مایه های عقاید یک دلقک. یک انسان دارک و افسرده که داره تاملات درونی و برداشت های شخصیش رو از فاضلابی که بیرونش جریان داره مینویسه. کسی نمیاد تو کار نوشتن یه داستان جالب از دید سوم شخص مثلا. خلاصه امر اینکه اگه اتفاقات بدی میافتاد احتمالا این متن هم یه چیزی مثل همون ها میشد. بگذریم. دوستان عزیز که این رو میخونید و هنوز به اندازه کافی از این سبک (؟!) نوشتن من گیج نشدید، به سیاق فیلم مسافران بیضایی بهتون بگم که پون در اواخر نوامبر ۲۰۲۵ به تهران سفر کرد و سه روز بعد این بلبشوی جدید راجع به اون فرد افغانی همکار CIA بهانه دست ترامپ داد که زد این ایرانی جماعت مادر مرده رو به صلابه کشید و بعد از یکماه صبحونه سیگار و چایی در ویکند ها پون به سلامتی و در عین ناباوری همگان به آغوش من برگشت. ( بله ما به محض اینکه افراد شاخصی میمیرن شروع میکنیم به دیدن تمام آثارشون. تازه دایی جان ناپلئون مرحوم ناصر تقوایی تموم شده بود که ما شروع کردیم به دیدن فیلم های بهرام بیضایی.)

دوست دارم کمی بیشتر وارد جزییات بشم که شاید بامزه تر بشه این نوشته براتون. تا الان که به جز پاراگراف آخر چرت و پرت بود. متاسفانه/خوشبختانه من این مدلی ام. علی الخصوص موقع نوشتن. آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی. بذارید دوباره برگردم به حدود یک ماه پیش. اواخر نوامبر. بالاخره همه جور حساب و کتاب که میشد رو کردیم و حتی رفتیم متن قانون رو درآوردیم که میگفت : آقا این executive order شماره فلان طبق اون یکی پرزیدنشال پروکلمیشن شماره بهمان فقط به فلان و بهمان non immigrant اعمال میشه که از تاریخ فلان تا تاریخ بهمان ویزا گرفته باشن و قس علی هذا. حالا اینا رو دارم اینجا با یه لبخندی مینویسم که شما نمیبینید ولی اون روز من سرتاپا خایه کرده بودم. تصمیم گرفتیم که پون بره و به عروسی تنها برادرش برسه. احتمالا هرکسی که در اون لحظه تصمیم گیری ما رو ببینه به حق بگه که شما ابله ترین انسان های روزگارید. تصمیم گرفتید که با یه ویزای زپرتی اون هم تو این دولت دوم ترامپ که به خون ایرانی جماعت تشنه است و همین یکی دو هفته پیشش کلی تراول بن و مزخرفات دیگه راه انداخته برای ده دوازده تا کشور بی صاحاب جهان سوم، برگردید ایران!. بله همگی حق دارن. احتمالا این افراد سه چهار روز بعد رفتنش که اون افغانی همکار با CIA زد دو نفر از نشنال گارد رو توی واشنگتن کشت هم دوباره بیان بهم بگن که:«من که گفته بودم! این چه کاری بود که کردید... حالا اشکال نداره کاریه که شده...»

بله ما بدون اینکه بدونیم اون یارو افغانی همچین خیالی تو سرش داره گلپونه مون رو راهی کردیم که به مدت یک ماه برگرده ایران! (آیا اینکه این همه به افغانی بودن اون شخص اشاره میکنم یک رفتار نژادپرستانه است؟ چند وقت پیش استادم راجع به اینترن هایی که اومدن توی لبمون کار کردن ازمون پرسید و من اسم یکی از اینترن ها که از قضا سیاه پوست بود رو یادم نمیومد و میخواستم بگم که اون پسر سیاهپوسته مثلا کارش خوب بود ولی ترجیح دادم چیزی نگم چون نمیدونستم روش درست خطاب کردنش چیه. shame on me. به هر روی)

پون برگشت و من در تمام مسیر رفت فرودگاه بغض داشت خفه ام میکرد. اصلا نمیتونستم توی مسیر نگاهش کنم. میخواستم با دل خوش بره. به محض اینکه از چک پوینت TSA رد شد پقی زدم زیر گریه. موقع برگشتن هم از نزدیک ترین فروشگاه ۷-۱۱ یه پاکت سیگار گرفتم. فندک نداشت و این شد که مجبور شدم برم فروشگاه تارگت نزدیکش و یه پک دوتایی فندک آشپزخونه بخرم. فکر کنم نصف پاکت رو تا رسیدن به خونه کشیدم. اگه نخوام وارد جزییات بشم میتونم بگم که ۲۹ روز بعدش هم به همین منوال گذشت. شب ها گریه و سیگار و آبجو. با یه ریت صعودی. شاید برای شما هم پیش اومده باشه که وقتی نزدیک روز واقعه میرسید یهو استرستون به شدت کم میشه. برای من توی اتوبوس تو مسیر JFK اینطوری شد. الان ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه است. پون خوابش برده و من هم دیگه حوصله نوشتن ادامه اش رو ندارم. احتمالا خیلی بی سر و ته شد. هدف همین بود که اینو ثبت کنم. به نظرم واقعه بسیار بزرگی توی زندگیم بود. بگذریم.

این روز ها هم که مردم دوباره علیه ج.ا ریختن توی خیابون ها. دمشون گرم. وقتی با ملت اینجا صحبت میکنی میگن که نه ما شاه نمیخوایم. ما به عقب برنمیگردیم و این خزعبلات. شاید من هم باهاشون موافق باشم تا حدی ولی معتقدم که اونایی که واقعا خایه داشتن و الان تو خیابون جونشون رو گرفتن دستشون دارن داد میزنن که شاه میخوان دیگه من و توی روشن فکر اکادمیک نشستیم روی کونمون چه گوهی میخوریم؟

بهرام بیضاییصادق هدایتسیگار
۷
۲
jack
jack
نوشته و عکس و بحث و غیره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید