
هارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعلهی بخاری با پا کوبیدن توی راه پله از هم پاشید.
همسایه رو به روییایه. دسته کلید رو با سر و صدای اضافی از کیفش در میاره و در رو باز میکنه.
با لحن بچهگونه شروع میکنه به قربون صدقه رفتن دو تا گربهی خیابونیش که چند سالیه توی آپارتمانش نگهداری میکنه.
طبق روال همیشه در خونه رو باز میذاره تا هوای خونهش عوض بشه.
پیر مرد شروع میکنه به غُر زدن. ظاهرا تازه اثر قرصهای آرام بخشی که ساعتهای متمادی اون رو از این عالم خارجش میکنه از بین رفته.
همین جور که روی کاناپهی درب و داغون با ملحفههای سوراخ سوراخ ، با لباسهای کهنه و رنگ و رو رفته ،قوز کرده ، و پای راستش رو زیر پای چپش که از لبهی کاناپه آویزونه گذاشته ؛ نشسته .
با صدای پیر و بی رمق اما دستوری بدون اینکه نگاهش کنه میگه:
«بهم یه چایی بده…»
دختر بدون اینکه به پیر مرد توجه کنه ، کتری رو روی شعلهی اجاق گاز میذاره.
پیر مرد صداش رو بالاتر میبره:
« یه چایی بده… »
دختر بدون اینکه جوابش رو بده و قبل از اینکه اجازه بده چایی دم بکشه با سرعت یه استکان چای میذاره روی میز جلوی پیر مرد.
پیر مرد چای رو هورت میکشه.
دوباره با لحن دستوری میگه: «سیگارم کو؟ … سیگارمو بده…»
دختر توجهی نمیکنه و با تلفن مشغول حرف زدنه…
پیر مرد همراه با فحشهای رکیک داد میزنه… :
«سیگار من کو… چرا سیگارمو برداشتی؟»
دختر از کوره در میره و سر پیر مرد داد میزنه :
«همین الان سیگار کشیدی فلان فلان …شده!»
…پیر مرد زیر لب غر میزنه و فحاشی میکنه…اما مثل بچهها صداشو پایین میاره و کم کم به فکر فرو میره….
شاید دنبال سر نخی میگرده تا یادش بیاد کِی آخرین سیگارش رو کشیده!
دختر یه لنگه پا روی لبهی پایین دَر میایسته و خم میشه توی راهرو ، شروع میکنه به صدا زدن یکی از گربهها که با باز شدن دَر خونه به طبقات پایین رفته…:
«میشاااا … میشاااا … »
گربه میو میو میکنه و جواب دختر رو میده…
دختر : «بیا بالا میشا… »
گربه بعد از چند دقیقه از پلهها بالا میاد و به داخل خونه برمیگرده…
…دختر در خونه رو میبنده .
همه چیز روایتی تکراری از یه تئاتره ، که بازیگران نقش اولش ،
هر روز اون رو به روی صحنه میبرن.