
یه گوشهی دنیا توی یه کافهی دنج ، روی یه صندلی چوبی نشسته.
پیشخدمت سفارش رو میاره . یه قهوهی ساده بدون هیچ پیشوند یا پسوندی.
قهوه رو روی میز گرد چوبی روبروش میذاره .
پیشخدمت بعد از کمی مکث :بفرمایید.
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره : مچکرم.
…پیشخدمت ناپدید میشه.
بی اراده شروع میکنه و با انگشت اشارهاش دایرهوار لبهی فنجون رو لمس میکنه. سطح صیقلی لبهی فنجون رو روی بافت پوست انگشتش حس میکنه.
نه احساسی داره و نه فکر مشخصی .
دیگه کسی توی سرش حرف نمیزنه .
انگار همهی افکار و احساسات اضافی ، با بوی تند قهوهی تلخی که با نفس عمیق به درون وجودش کشیده میشه ، دچار مرگ دسته جمعی شدن.
فقط سکوت مطلق …
همین طور که به صفحهی ساعت روی میز زُل زده ،
آرزویی از ته وجودش قُل قُل میکنه…
« ایکاش این مرگ تا ابد ادامه داشت.
ایکاش هیچ وقت ،هیچ فکری، از گذشته و آینده توی سرم با هم به نقطهی مشترک نرسن...ایکاش این لحظه یک بار برای همیشه توی وجودم حک بشه»
اعداد ساعت روی میز تغییر میکنه…
توجهش رو جلب کرد.
حالا ساعت چهار خط موازی رو نشون میده …
درست مثل چهار مسیر موازی که هیچ وقت بهم نمیرسن .
پروین داننده