همه چیز عادی به نظر میآمد.
صدای جمعیت که در گروههای دو یا چند نفره گرم صحبت بودند ، همهمهای نامفهوم ایجاد کرده بود.
او با ظاهری مرتب ، روی مبل چندنفرهی گوشهی سالن نشسته و یک پا را روی دیگری انداخته .
بیاراده هر کسی که در مسیر نگاهش بود، زیر نظر میگرفت .
رنگ و آرایش موها و لباسهای پر زرق و برق زنها ، کت و شلوار ، صورتهای تراشیده و سبیلهای تابخورده و متنوعِ مردها .
حتی تغییرات اجزای صورت و بدنشان هنگام صحبت را خوب بررسی میکرد.
اغلب آنها وقتی با دیگری گرم صحبت بودند بشاش و پر انرژی به نظر میآمدند …
اما به محض اینکه صحبتشان ته میکشید و گروهها پراکنده میشدند، هر کدام به نوعی در خودشان و افکاری که هیچ کسی از دیگری خبر نداشت فرو میرفتند!
در همین افکار غرق بود که با حس کردن دستی روی شانهاش غافلگیر شد .
برگشت و نگاهی به کنارش انداخت، همان مردی که چند لحظه پیش خوراک ذهنش بود ، حالا کنارش نشسته و با لبخندی خواستار صحبتی صمیمی با اوست…
هنوز کامل از افکارش جدا نشده بود ، اما توانست با لبخندی ظاهرا طبیعی هم صحبتی با مرد را بپذیرد…
…حالا او هم یکی از آنها به نظر میآید.
پروین داننده