حال و روز نخواستنی ترین مردم جهان، چقدر سخت و غمانگیز شده؛
نخواستنی از آن جهت که در خانه ی خودمان غریبه های اضافی هستیم!
چی بد تر از این که در وطنت، در خانه ات، در تنها پناهگاه زندگی ات، هیچ جایگاه و اهمیتی نداشته باشی..؟
چی غمگین تر از این هست که در سرزمینی که عاشقش هستی، یک غریبه باشی؟
پس عجیب نیست که غم و درد در تک تک اجزای وجودمان ذوب شده..
ما خیلی وقته که تنهایی و طرد شدگی در روح و جانمان ریشه کرده..
شاید ما در تناسخ قبلی، گناهی نابخشودنی کردیم..
یا شاید ما مرده ایم و اینجا جهنم باشد..؟
اما ای وطنم
هر چقدر مرا فراموش کنی و نادیده بگیری،
هر چقدر هم که بر ما سخت بگذرد،
من فراموش نمیکنم که عاشقت هستم،
هر طوری هم باشی من عاشقت خواهم ماند
تا روزی که برای تو بمـیرم.