برخی افراد، از جمله خود من، همیشه دوست دارند که به دنبال یه "ما" باشند؛ ما پسرها، ما یزدیها، ما دانشجوهای مهندسی صنایع و... علت این کار را هم نمیدانم اما یک بار در منبعی خواندم که: هرچه فردی از درون تهیتر باشد و تعریف مشخصی برای خود و اهدافش نداشته باشد، بیشتر جذب این ماها میشود و هدف آن ما تبدیل به هدف او میشود (مطمئن نیستم اما فکر کنم این جمله از کتاب تحلیل روانشناسی تودهای زیگموند فروید باشد.). مثالها هم اطراف ما فراوان است؛ از طرفداری متعصبانه از تیم فوتبال تا انواع دعواهای قومی، نژادپرستی و حتی رفتارهای جنسیتزده (چقدر طرف باید بدبخت باشه که توی هیچ "ما"ای قرار نگیره که در نهایت به جنسیت خودش متوصل بشه)
قسمت خندهدار ماجرا اینجاست که ما حتی برای هر کدام از این رفتارهای دلایل منطقی ارائه میدیم. مثلا توضیح میدیم که ما چه اشتراکهایی داریم، چقدر تفاهم داریم و.... نسیم نیکلاس طالب توی کتاب قوی سیاه به این ماجرا اشاره میکنه و سناریویی را تعریف میکنه که میخوایم احزاب مختلف سیاسی را به موجود فضایی تعریف کنیم و توضیح بدیم که چرا افرادی که معتقدند مالیات باید کمتر باشه، مخالف سقط جنین هستند (نقل قول دقیق نبود).
خاطرهای که قصد تعریفش را دارم به دوران آموزشی سربازی من در کرمان برمیگرده. ما سربازی نیرو زمینی بودیم و لباسهای تم خاکی میپوشیدیم. از اونطرف هم یه حجم زیادی سرباز پدافند هوایی با لباسهای تیرهتر اومده بودند (میگفتند پادگان آموزشی پدافندیها را دارند تعمیر میکنن). ما و این افراد به جز در رنگ لباس هیچ تفاوتی نداشتیم و صرفا برخی جاها برای نشون دادن نظم، جدا میشدیم (مثلا یک صف رژه همگی نیرو زمینی و صف بعدی پدافند هوایی، علی آخر). با این حال، بعد از مدتی دوباره شاهد شکل گرفتن این "ما"ها بودم!! سربازهای نیرو زمینی معتقد بودند که همه مشکلات زیر سر سربازهای پدافند هوایی هست، در حالی که سربازهای پدافند میگفتند که سربازهای نیرو زمینی بلد نیستند رژه بروند.
حتی خیلی سریع جمعهای دوستانه و صمیمی شکل گرفت حول لباسها و سربازهای هر دسته صمیمیت کمتری با سربازهای دیگه داشتند. حتی ممکن بود که تو با سربازی پدافندی گروهان دیگه خیلی صمیمی باشی، ولی با سرباز نیرو زمینی یگان خودت اونقدرا احساس صمیمت نکنی.
بر خلاف موارد قبلی که گفتم، اینجا هیچ استدلالی کارساز نیست. من شاید بتونم منطق پشت ما دانشجوهای یزدی را درک کنم، اما هیچ منطقی درباره تفاوت ما نیروی زمینی و ما پدافند را درک نمیکنم. یه عده آدم کاملا تصادفی در زمان تصادفی (یکی از 22 سالگی و یکی در مرز 40 سالگی) دفترچه سربازی پست کردند. در ادامه این افراد، طی چند مرحله سلسله مراتبی و باز به طور تصادفی، داخل دستههای مختلف افتادند و در نهایت به هم رسیدند. حالا همین لباسهایی که به تصادفیترین حالت ممکن به ما داده بودند، شدند دلیل جدا شدن ما از آنها.