
بغض فواره میزند
از حنجرهی بریدهی
شعرهای وحشی.
نوازندهای دورهگرد
سر هر چهارراه
آغاز بوسیدن را
در سوتسوتک پاسبانی مینوازد
که کودکانه تفنگش را به آغوش میکشد.
پستچی آیههای شعری غمگین را
به دریچههای مسدود
وحی میکند.
در قرن تازه
برگهای سرخ درختان
به جرم اغتشاش خواب فصلها
توقیف میشوند.
شکیبا اسکاف