تصور کنید یک اسب در اسطبل محبوس است. این اسب باید برای شرکت در مسابقهای بزرگ آماده شود. اما مدیر کمپانی اسبدوانی تنها یک خط قرمز دارد: اسب حق ندارد از استبل خارج شود. در عوض، او از همه کارشناسان و مربیان درخواست میکند تا هر اقدامی برای آمادهسازی اسب انجام دهند، مشروط بر اینکه هیچیک از این اقدامات باعث نقض این خط قرمز نشوند.
کارشناسان به ترتیب راهحلهای مختلفی پیشنهاد میدهند؛ از غذای خاص و گرانقیمت گرفته تا داروهای تقویتی و حتی تمرینات ایستا که هیچگونه تحرکی نیاز ندارند. هر روز منابع بیشتری صرف میشود، هزینهها بالا میرود و تیمهای مختلف به راههای گوناگون میپردازند تا با محدودیتهای موجود، اسب را برای مسابقه آماده کنند.

اما سوال اصلی اینجاست: آیا چنین راهکارهایی میتوانند به موفقیت منتهی شوند؟ واقعیت این است که وقتی مهمترین نیاز اسب—یعنی آزادی حرکت—از او گرفته شده است، هیچکدام از این اقدامات نمیتوانند به نتیجه مطلوب برسند. همه در تلاشند تا با دستورات و محدودیتهای فرضی، مشکلی را حل کنند که اساساً با محدود کردن گزینهها به وجود آمده است.
این سناریو مثال روشنی از وضعیتی است که در آن حذف گزینههای کلیدی و حیاتی برای موفقیت، افراد و تیمها را به دام میاندازد. وقتی یک خط قرمز غیرمنطقی بر راهحلها و اقدامات فشرده میشود، نتایج کلیدی به نتیجهای غیرقابل قبول تبدیل میشود و تنها منابع و انرژی بیثمر هدر میرود.
اتلاف انرژی روی گزینههای غیر اثربخش بستری است برای افراد نادان یا منفعت طلب که در توزیع رانت در چنین منجلابی خود را به عنوان دریچهای از امید مطرح کنند.
راهکارها برای عبور از خطوط قرمز غیرمنطقی
در چنین شرایطی، مهمترین اقدام، تقابل با ذینفعان و آگاهسازی رهبران است. باید به آنها این واقعیت ساده اما حیاتی توضیح داده شود که بدون باز کردن در استبل، هیچگونه تلاش دیگری، هرچقدر هم که منابع صرف آن شود، نمیتواند به نتیجه مطلوب منتهی شود. این واقعیت باید به وضوح مطرح شود تا به رهبران کمک کند که از اصرار بر راهحلهای ناکارآمد دست بردارند و راهکار اصلی را بپذیرند.
«رهبری که در خط قرمز خود به بمبست رسیده هر روزنی او را فریب میدهد!»
آیا در چنین موقعیتی بودید؟ مسئولیت پذیری در چنین شرایطی چگونه تعریف میشود؟!