ویرگول
ورودثبت نام
رسول کامبیزی
رسول کامبیزیاز مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

دلم تنگ می‌شود

دلم تنگ می‌شود

گاهی!

دلم برای آدم‌های زندگی‌ام تنگ می‌شود

برای پدر و مادرم

برای همسرم

برای فرزندانم

برای خواهران و برادرم

برای بستگان

آشنایان

همکاران

حتی برای دشمنانم

برای همه‌شان تنگ می‌شود

خوب که در ذهنم خاطرشان را پای بساط محبت می‌کشم و دود می‌کنم و نئشه؛ بعد یادم می‌آید که محصور مکان، زمان و دنیا هستم. نئشگی از سرم می‌پرد.

گاهی با تلفن زدن و گاهی با پیام دادن نئشگی‌ام را طول می‌دهم. اما باز هم زندگی در دنیا اجازه‌ی کیفور شدن بیش از این را نمی‌دهد.

مانده‌ام اگر خداوند اجازه ندهد در بهشتش با خاطراتم زندگی کنم چه کنم؟! دلم می‌خواهد از نوزادی تا هجده سالگی‌ام را هزار سال زندگی کنم. خوب که سیر شدم به خدا بگویم یک بار بگذارد فیلمش را ببینم و از دیدنش یک بار دیگر لذت ببرم.

دلم تنگ می‌شود

گاهی برای خودم

گاهی خودم را سفت بغل می‌کنم

با خودم حرف می‌زنم

آرامش می‌کنم

پای گریه‌ و حرف‌اش می‌نشینم

دستش را می‌گیرم

گاهی یک اسپرسو برایش می‌ریزم و می‌گویم: خوب تعریف کن جان دلم!

دلم سیاه می‌شود از این همه دل‌تنگی

مثل حجرالاسودی که اولش سفید بوده و گناه مردم سیاهش کرده.

دلم تنگ می‌شود

گاهی!

🖌 رسول کامبیزی

دلم تنگخدابهشتکودکی
۰
۰
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید