ویرگول
ورودثبت نام
رسول کامبیزی
رسول کامبیزیاز مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

روز اول آشنایی

-رسول! یادت میاد روز اولی که اومدی در خونمون که بریم بیرون و صحبت های نهایی رو بکنیم؟ منم اون روسری آبی رو با مانتو سبزِ سیر با چادر عربی پوشیدم.
-آره یادم میاد. بیست سال پیش بود.انگار همین دیروز بود. اومدم در خونتون. مادرت خیلی دل نگران بود. تا بهش گفتم حاج خانوم شما هم تشریف بیاریید با هم بریم بیرون، تو چشمش برق ذوق و خوشحالی رو دیدم. هم نگرانت بود که طوری نشه و هم می خواست این وصلت اگر خوب هست، سر بگیره.
-هی هی. آره یادش بخیر. ماشین که نداشتیم. با تاکسی رفتیم. مامان جلو نشست تا ما راحت عقب کنار هم بشینیم. نامحرم بودیم ولی هر دو مقید بودیم که حدود رو رعایت کنیم. رسیدیم سفره خانه سنتی که آدرسش رو داده بودی به راننده. وقتی رسید با گفتنِ کلمه‌ی بفرما اینم سفره خانه‌ی حاجی عرفانی.

حاجی عرفانی دوست مشترکمون بود . مردی با خدا و لوتی منش. میگم رسول! اون روزا کیف می‌داد نه؟
-آره لیلا جان. خیلی خوب بود. خوبیش به سادگی جفتمون بود. هم خانواده شما و هم ما .
-وقتی رفتیم داخل سفره خانه،حاجی عرفانی خودش اومد استقبالمون. رفت پیش مامان،سلامی گرمی کرد و تبریکی گفت و مامان با حیا و نجابت گفت: «ای حاج آقا! هنوز که معلوم نیست . تا این جوون‌های این دوره زمونه حرفاشون رو بزنن و ببینن که با هم سازگارند طول می‌کشه.» حاجی برامون یه میز و دو صندلی کنار گذاشته بود . بیخ دیواری که پر بود از گلدون و شاخه های آویز شده. رسول کی بود که اینقدر سرد و خشک بود؟
-نوزده دی ماه ۱۳۸۲
-آره آره ، آخیش چه خوش بودم اون روز. حس یه پری که داره میره آسمون. مامان از ما با فاصله نشسته بود که راحت حرف بزنیم. حاجی عرفانی دو تا پتو آورده بود که بندازیم رو پاهامون. البته برا مامان هم برده بود. صدای آلبوم نیلوفرانه استاد افتخاری هم تو حیاط پخش بود. رسول؟! چی خوردیم، یادته؟
-آش بود. پر از سبزی و رشته با کشک، سیر داغ، نعنا داغ و پیاز داغ
-آره هوا هم سرد بود که منم از سرما به گرمای کاسه آش پناه برده بودم و دستم رو دورش حلقه کرده بودم. تو از لباس بودن همسر نسبت به هم می گفتی و آبرو رو مهمترین چیز زندگی می دونستی. منم محو خنده ها و کلامت شده بودم. یک دفعه گفتی: «لیلا!» به خودم اومدم. با نگاهت فهموندی که زیادی مثل فیلم هندیا نگاهت می‌کردم. فهمیدم که دارم تابلو میشم. به مامان نگاه کردم دیدم لباش رو گزید. ادامه دادی به حر‌فات. گفتم آقا رسول شرطت برای زندگی چیه؟
-ولایت آقای خامنه‌ای.نمی‌تونم با کسی که قبولش نداره زیر یک سقف باشم. دوم هم اینکه ساز و آواز حرام تو عروسیمون نباشه.

دلم غش رفت برات. بس که با هم حرف زدیم. آشمون سرد شد. حاجی آش‌ها رو تو ظرف کرد و با دعا همراهیمون کرد.


🖌 رسول کامبیزی

سفره خانهآشناییعشقآش
۲
۰
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید