
میدانی ثریا؟!
نه نمیدانی.
روزی که گفتی بیایم پارک آخر خیابان؛ یادت هست؟
نمیدانم. دیگر به همه چیز شک دارم. حتی به اسمت هم.
روزی که گفتی بیایم پارک. گفتی کاری داری. کاری واجب. گفتم: «حالا باشه یه وقت دیگه.»
گفتی: «تنم طاقت نداره.»
نگفتی؟!
چرا گفتی!
نفهمیدم چرا گفتی تنت طاقت ندارد. یعنی راستش، گیج بودم. تو را مثل خواهرم میدیدم اما من در کجا سیر میکردم و تو در کجا؟
یادت هست؛ وقتی آمدم پارک نیلوفرانه روی گوشهی صندلی کز کرده بودی؟
دستت را زیر چانه زده بودی و به گلهای حاشیهی پارک نگاه میکردی؟!
آنقدر حواست گرم گلها بود که متوجه آمدنم نشدی. چند دقیقهای بود که کنارت نشسته بودم.
باد عطر جسمات را به صورتم میزد.
تو مشغول عطر گلها بودی و من مشغول عطر تو.
عمدا کفشم را به سنگفرشهای پارک کشیدم.
تا چشمانت به من افتادند، برق زدند.
برقش روی قلبم اثر گذاشت.
میدانی از کجا فهمیدم؟
دلم ریخت.
پایم سست شد.
همانجا بود که فهمیدم تنت طاقت چه چیزی را ندارد.
دستت را روی پایم سُر دادی.
دستت گرم بود ثریا.
اما الان همه چیز سرد شده.
دستهایت
چشمانت
گونههای سرخت
حتی بازوهای عریانت
چرا؟!
مگر نگفتی میمانی؟!
ثریا به ثریا و رفت و من در رنگهای سرد پاییز جا ماندم.
🖌 رسول کامبیزی
🗓 مورخه ۱۴۰۴/۰۷/۰۳