به نام خالق مهربانیها
و به نام خالق حضرت مادر
🔰هزار دستان
از همان بچگی خیلی هوادارم بود. انگار همین یک فرزند را دارد. کاری هم اصلا به فهم و شعورم نداشت و از کارهایش و هواداریش برایم کم نمیکرد. شاید به جرات بتوانم بگویم که هیچ کدام از فرزندانش، اندازهی من برایش هزینه نداشت و دلسوزی نکرد.
چشم باز کردم و خودم را وسط جنگ دیدم. جنگی نا برابر با پدری که عین هشت سال جنگ را در جبهه بود و گاهی به ما سر میزد.
برایمان هم مادر بود و هم پدر. از اولین چیزهایی که یادم میآید بارداری چهارم مادرم بود و خواهرم که هنوز طفلی شیرخواره و خواهری دیگر که از آب و گل درآمده بود. با اینکه سواد زیادی نداشت اما خوب به ما میرسید. به قول افغانیها خودش را مصروف ما کرده بود.
داییام میگفت: « ما میخواستیم برویم دعوا، با مادر تو میرفتیم. حتی مچ من را در مچ اندازی، میخواباند».
از کمک درسی گرفته تا حرف شنیدن به خاطر بد درس خواندنم و تا چموش بازی درآوردنم، همه و همه را خودش به جان میخرید. حتی با اینکه پسر نوجوانی شده بودم و قدی به هم زده بودم. باز هم خودش میرفت و در سرمای تبریز آب شیرین برایمان میآورد و من را توصیه میکرد به درس خواندن بیشتر.
موجودی حرص درآری مثل من.
چقدر برایم پادویی کرد و زحمت کشید. فرزند اولش هستم و تک تک مسائل زندگی را از اول بودم. خاری نبوده که قبل از اینکه در روح و جسمم رفته باشد؛ مادرم آن را به جان نخریده باشد.
اولین دکترم بوده و هست. اولین پرستارم. اولین معلمم. اولین کارگزار زندگیم. اولین معشوقهام. اولین کسی که معنی ایثار و از خودگذشتی را نشانم داد. اولین محافظم که انگار سپری آهنی در برم کرده بود.
در مورد خالق هستیام حرف میزنم.
در داستانک باید شخصیتپردازی کنم. اما چگونه؟
چگونه او را تعریف کنم؟!
اولین داستان زندگیام را او برایم رقم زد. او مرا شخصیت پروری کرد.
او مرا کارگردانی میکند.
زندگیام را او تدوینگری میکند. بدیهایش را قیچی میکرد و خوبیهایم را ارائه میداد.
مادر... مادر
مادر است و هزار دست. هزار دست با برکت. هزار جسم و هزار روح.
و اما اکنون..
هزار درد جسمی و روحی به جا مانده از آن همه از خودگذشتگی.
🖌 رسول کامبیزی
🗓 ۱۴۰۴/۱۱/۰۷