
خط خطی
خودکار را روی *خط* ابروهایش تنظیم میکردم اما موفق نمیشدم. گاهی اخم و گاهی نگرانی و گاهی هم خنده، *خط* کشم را به هم میزند.
- چی شده عبادی؟!
- هی ... هیچی آقا.
- پس چرا چند دقیقه است خودکارتو افقی بالا گرفتی؟
دستپاچه خودکار را لای کتاب ریاضی انداختم.
دبیر ریاضیِ ما مثل نظامیها، همه چیزش باید سر جایش میبود. حتی *خط* اتوی کُتش. با آن قد بلندش انگار با نردبان نسبتی دارد.
پس از زنگ آخر دویدم که به اولین اتوبوس *خطِ* واحد برسم و گرنه باید چهل و پنج دقیقه بیشتر اعصابم *خط* *خطی* بشود.
در خیابان، پاهای کوچکم را روی *خط* های عابر پیاده نمیگذاشتم تا مغزم آرامش بگیرد. انگار جدول حل میکردم.
از *خط* ایرانسل به مجتبی زنگ زدم.
- یه بار دیگه تو کلاس راپورتم رو به آق معلم بدی، یه *خط* رو سینهات میندازم.
- آق فری به جان خودت من اصلا *خطِ* نگاهم سمت تو نیومد.
- خلاصه از ما گفتن بچه جان. به پا *خط خطی* نشی!
اتوبوس آمد. آن هم با سر و صدا. با آن *خطِ* ترمزش اگر افسر میرسید حتماً *خط* خودکارش را روی برگهی جریمه میکشید.
سوار اتوبوس شدم. *خطِ* خندهی راننده کج بود؛ مثل دست *خطِ* دکتری که ننه سکینه را دیشب معاینه کرد.
روی صندلی اتوبوس نشستم. همان صندلی که به سمت خانمها بود. باز هم *خط* بازیام گل کرد. مشغول بازی با *خط* لبِ دختر دبیرستانی شدم که لبش را با رژ قرمز پر رنگ کرده بود. مثل نقاشیهای دوران ابتدایی. خیلی مراقبت کرده که از *خط* بیرون نزده باشد.
در نزدیکی خانه از اتوبوس پیاده شدم.
کوچه را دوباره آسفالت کرده بودند و *خط* آسفالت تا روی جدول کشیده شده بود.
از کنار جدول به سختی عبور کردم و داخل خانه کتابهایم را که با کِش بسته بودم روی کاناپه پرت کردم.
- ننه *خط* تلفن خونه قطع شده. با تلفنم یه زنگی به بیبی بزن ببین شام داره؟
چشمی از سر خستگی و کوفتگی تحویل ننه سکینه دادم و مشغول بازی کردن با *خطِ* نوری شدم که از لای پرده به درون اتاق سرک میکشید.
آبِ بینی ننه سکینه مثل *خطِ* عمودی از بالا تا پایین روان بود.
- ننه چرا دوا داروهاتو نخوردی؟
- ای ننه چوب *خط* عمر ما هم سر اومده.
- این لوس بازیا چیه ننه. تو فقط سرما خوردی. همین.
تلفن خانه زنگ میخورد. گوشی را بر میدارم. صدای پنج شش نفر دیگر هم به گوش میرسد.
- الو! الو! *خط رو خط* شده. الو!
- ول کن ننه. خودشون درست میکنن. غذای بیبی رو از رو اُپن بردار. یادت باشه که شربت بیبی رو هم بدی. تا *خطِ* دوم قاشق سفیدهای که داخل جعبه است.
دکمهی افاف خانهی بیبی را زدم. بی آنکه گوشی را بردارد؛ در را باز کرد.
عصای چوبیاش را همان اول راهرو به دیوار سیاه و چرکمال شده تکیه داده بود. رویش دو *خط* ضربدر کشیده بود.
با دیدن چشمهای بیبی خندهام گرفت. زیر چشمهایش را با مداد آرایشی، *خط* ضخیمی کشیده بود.
- ها بیبی چیه میخندی؟!
- هیچی بیبی! فردا امتحان داری؟
- امتحان چیه بیبی. مگه دیوونه شدی؟!
- آخه زیر چشمات رو مشکی کردی. خوشگل شدیا!
لبخندی تحویلش دادم و ادامه دادم...
- اینطوری کلی پیرمرد مثل دونه تسبیح پشت سرت *خط* میکشن.
- اِی ننه! ما که های های مون رفته و وای وایمون مونده.
- ننه کار داشتی با همون تلفن فقط دکمهی شماره دو رو چند لحظه نگهدار. خودم میام ور دستت.
🖌 رسول کامبیزی
#چالش_خط