یک روز گرم زمستانی، هنگامی که خورشید نورش را به تاریکی شب میشتابید، پسری به اسم کیامهر جلوی یک ساختمان سه طبقه ایستاده بود. ساختمانی که در هر چهار طبقه اش، پنچ خانواده بصورت جدا درهر طبقه زندگی میکردند. میتوان با اغراق گفت هر شش طبقه اش حامل هفت داستان جدا بودند.
وقتی که درباره اش فکر میکردم، قطعا. امکان نداشت بنابراین. هنگامی که کیامهر، دو طبقه ساختمان را با پای پیاده، از پله ها بالا میرفت، نفس نفس او را میزد. آهنگ آسانسور درگوشش مثل یه لالایی هوی متال بود، و گوشش را اذیت میکرد.
گاهی فکر میکرد. امروز به این فکر کرد: اما چگونه؟ دو طبقه، مسافت طولانی ای بود، وقتی که پاهایش از فرط خستگی توانی دوباره درونشان ایجاد شده بود، و پاشنه پاهایش روی یک لولا نمیچرخید. اندوه که این خوشحالی محض در دلش مثل تاریکی ای در دل یک تیر بود.
بعد از بالا رفتن سه طبقه طاقت فرسا، او به پشت بام رسید. درپشت بام، نگاهی به ده طبقه زیر پایش انداخت. محو نور ماه و تضادش با تاریکی خورشید شده بود. نور در چشمش افتاد، پرده خانه اش را کشید و روی مبل نشست.
او تنها و با دو تا دخترانش زندگی میکرد، بنابراین اصلا انتظار حرفی که پسرش او را زد نداشت، قاطعانه. او دیگر راهی نداشت، چطور باید از بین این همه گزینه انتخاب میکرد؟
او غرق فکر شده بود، ولی دخترش همچنان به او زل زده بود. از او پرسید: «مامان، بابا کی میاد خونه؟» دخترش جواب داد: «نمیدانم.»
اما او دروغ گفت. او هیچ ایده ای نداشت. درحالی که به خواهر زاده اش نگاه میکرد که به حیاط میرفت تا با پسربچه های داخل کوچه بازی کند، به مفهوم زندگی فکر نکرد. فقط به تلوزیون خالی زل زد. درحالی که به مفهوم زندگی فکر نمیکرد، ضرب المثلی به ذهنش رسید.
واقعا قدیمیان راست میگفتند، وقتی که هرروزشان با هم فرق داشت، و در یک روتین زیبا به هرشکلی گیر افتاده بودند. هرروزشان پر از کارهای سخت و جدید بود، کاری برای انجام نداشتند. مثل همان ضرب المثل که میگوید: «چرا عاقل کند کاری، که باز آید به کنعان غم مخور...»
دلش برای تاریکی خورشید تنگ شده بود، اگر درزیرزمین زندگی نمیکردند، شاید گاهی پرده ها را کنار میزد و از آفتاب دلپذیر نیمه شب لذت میبرد، گرچه که این روز ها، زندگی برایش حسابی آهسته میگذشت، درحدی که گذر روز و شب را حس نمیکرد. یقین داشت که این هنوز آغاز این راه تمام شده است، البته مطمئن نبود.
یاد خاطره ای افتادم که مال زمانی بود که کوچک تر بودم، زمانی که نزدیک قبرستان قدم میزدم، و دختری به پیشم آمد. به من گفت، «دقیقا یکی از همین جاها بود که من مردم.» من هم حلقه ام را بهش نشان دادم و گفتم برو، من زن دارم. از انروز به بعد دیگر پدرم را ندیدم، نفهمیدم چه شد و کجا رفت. امیدوارم جایش خوب باشد.
هرروزم همانطوری میگذشت، متفاوت با روز های قبل. هرشب که بیدار میشدم، انگار تازه ای در جانم میدمید، درست مثل پمپی که هوا را در یک لاستیک سوراخ وارد میکرد. زندگی همیشه با من صادق بود، مثل مسئولی که در سخنرانی هایش وعده میداد. سوال هایی همیشه مثل خوره ای جانم را میمکید، شاید روزی میتوانستم ول کنم و بیدار بمانم، درست همانطور که میتوانم بگیرم بخوابم.