گاه به این سو و آن سو خیره میشوم
گاه چشمانم به آدم ها میخورد،
کاش توانایی تغییر دادن بسیار چیز هارا داشتم ولی چه باید کرد دگر وقتی قسمتی یا کل گِل خشکشده باشد.
گاه امیدوارمبه راهی برتر زیرا نمیخواهم خیلی چیزهارا از دست بدهم
یا از دست رفتنشان را بنگرم،
اذاب است باور کن جانا...
شاید درخشش گوهر زندگی دیگری که جان است، درخشش گوهر وجود تو هم باشد.
آن موقع باید چه کرد؟
باید گفت هیچاز دست ما برنمی اید و نگاه کرد؟
سوختیماز بس نگریستیم رهایم کن..
این بازی برای من بسیار سخت است.قلب و عقلمهر ثانیه بیشتر از پیش همدیگر را میدرند، این را چه باید کرد؟..
کاش میشد دیده را بست،
برای کوته مدتی شاید.
همین هم سخت است ،سرنوشت را باید چه کرد شاید سرنوشت من تو و انها چنین است چه توانی در دست انداختن در آن دارم؟
...
بگذار بخوابم.
تنها پناه ،حال آغوش اوست.
در آغوش یک دیگر زمزمه ای در جهت فهم نمیخواهم باشد،میدانممیداند چه میگوییم و از چه در رنج هستم،هرچه بیهوده هم باشد میداند دردم از دیده خویش است و واقعیت.
دست بر چشمانم بکش تا بر خواب بروم.
من را برای این بیداری و، این و آنها حال توان نیست.