چند وقت اخیر به دلایل مختلفی حضور کمتری داشتم. علی رغم اینکه تقریبا هر روز تلاش کردم متنی بنویسم که اینجا به اشتراکش بذارم . خیلی جالبه که یه وقتایی علی رغم حرف های زیادی داشتن ، ما سکوت رو ترجیح میدیم. فقط در مورد ویرگول حرف نمیزنم !
مامان بزرگم همیشه میگه : اصلا از یه حدی بیشتر نباید برای زندگی برنامه ریخت ؛ یه اتفاقهایی اون وسط میفته که تو هر چقدر فکر میکردی هم نمیتونستی توی برنامهت بیاریش !
قبلا فکر میکردم : این قدیمیها هم عالمی دارن ها ! همه چی رو میندازن گردن قسمت. اصلا مشکل اصلیشون همینه «تسلیم شدن»
الان بیشتر از هر موقعی میدونم که : این قدیمی ها یه چیزایی میدونستن که من نمیدونستم !
قبلا مشغول نوشتن یه رمان عاشقانه بودم از زندگی عاشقانه ی خودم. دروغ چرا ؟! انقدر اتفاق های بالا و پایین افتاده بود که احساس میکردم خوراک رمانه ! الانم همین حس رو میکنم البته !
از یه جایی به بعد به یاد آوردن خاطرات برام خیلی دردناک تر از اونی شد که میتونستم تصور کنم . رهاش کردم و همین چند روز پیش فهمیدم که من یه پایان خوب برای جلد اول پیدا کردم !
چیزی که اکثر آدم ها نمیدونن اینه که آدم بیشتر از یه بار عاشق میشه اما یه باره که بی پروا می پره تا پرواز کنه بدون اینکه بترسه سقوط کنه . تو تمام زندگیم تلاش کردم بی پروا باشم و اون بی روایی خالصانه هم بر میگرده به همون تجربه اولیه . البته که بعدا بی پروا موندم اما شکلش عوض شد. در تمام زندگیم تلاش کردم هر یک قدمی که بر میدارم انقدر محکم به نظر بیاد که کسی فکر نکنه من حتی ثانیه ای ممکنه بلغزم!
وقتایی که آدم ها میشنون که من اهل نشخوار فکریام ۹۰ درصدشون اول شوکه میشن ! حق هم دارن. من عموما خیلی بروزش نمیدم . من توی ارائه ی ویترین خوب واقعا خوبم !چیزی که اکثر آدم ها نمیدونن اینه که من خیلی بیشتر از اونی که اونا بدونن خودمو سرزنش میکنم . گاهی یادم میره که تصمیم هایی که تو لحظه میگیرم عموما درستن چون فهم من از اون لحظه عموما درسته ! (تو این متن در موردش حرف زدم) نمیدونم حس ششم قویمه یا شناخت زیادم به واسطه موقعیت هایی که توش بودم!
توی این ۲ سال خیلی جاها توی خلوت خودم با خودم گفتم «خودنویس! کاش فلان کار رو نمیکردی … کاش فلان کارها رو نمیکردی» الان بعد ۲ سال انگار بیشتر از همه میدونم که چقدر درست فکر میکردم و چقدر خوب که اتفاقا اون کارها رو کردم . چقدر ازشون یاد گرفتم و البته یکی از مهم ترین درس هام رو اینجا میگم :
یه سری وقت ها هست که هیچ کس بهتر از کسی که توی اون ثانیه حضور داشته و توی مکالمه و توی اون ارتباط بوده نمیتونه قضاوت کنه !
من فکر میکردم شاید با عشق کور شده بودم. شاید دور و بری هام بهتر از من میدیدن. اینطور نبود! من نمیدونم تجربه ی بقیه از کور شدن تو عشق چجوریه (تو یکی از متن ها صحبت کردیم که این اتفاق علمیه) اما تجربهی من این بود : ایرادهای طرف رو میدیدم اما نمیخواستم ببینم ! اینطوری نبود که کلا اون ویژگی ها رو نبینم صرفا تصمیم میگرفتم اهمیتشون رو ندید بگیرم . دور و بری هام بهتر از من نمیدیدن . من بهتر از همه میدیدم. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه…
۲ سال گذشته . ۲ سال و ۱ ماه و ۲۰ روز از اون روزی که قلب من برای بار اول شکست و من رو تبدیل به استوارترین نسخه ی خودم کرد در برابر عشق ! مقاوم نه ها ! استوار ! من بعد اون یاد گرفتم برای تردید یه جواب دارم و اونم نه عه و چه جالبه وقتایی که همون آدمی که به واسطه ش اون درس رو یاد گرفتیم، بر میگرده و این فرصت رو بهمون میده تا در رو روش ببندیم !
من از برچسب چسبوندن رو آدم ها دل خوشی ندارم. نه اینکه شدنی نباشه ها . حتما هست ! منتها کار ماها نیست. قبلا یه روانکاو عزیزی بهم گفته بود که این دوست عزیز جلد اول (!) یه آدم نارسیستیکه . یه آدم خودشیفته …
وقتی برگشت، کتاب شناختم ازش رو باز کردم ، لبخند کجی زدم و اون واکنشی که لایقش بود رو بهش نشون دادم. همون واکنشی که میدونستم دیوانه وار ازش فراریه . همون واکنشی که میدونست معمولا نشون نمیدم : بیتوجهی !
تو ذهنم یه تفنگ برداشتم، ماشه رو کشیدم.
تیر هوایی اول، برای قلب خودنویس ۱۸ ساله. تیر هوایی دوم، برای اشک های ریخته شده ی شبانهم. تیر هوایی سوم، برای تمام آدم هایی که بعدش کنارم موندن و تیر چهارم، یه تیر مستقیم به خودش ، به اعصابش و به استدلالش که فکر کرده میتونه برگرده !
روز اول خوشحال بودم از تلاشش برای برگشت. روز دوم… روز سوم… روز چهارم کم کم عصبانی شدم و الان… الان بهتر از هر کسی میدونم قدیمیها درست فکر میکردن !