ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

بارگاه

باید اسمم را بگذارم عاشق، چون من واقعا عاشقم، دیگران از مولانا و شمس مینویسند و من با آنها هم مجلسم، دلتان بسوزد.

در آخرین مکاشفه ها و مکالمه هایی که با صداهای سرم داشتیم به این نتیجه رسیدیم که احساس هم آدم است و باید به بارگاه تصمیم‌گیری بیاید، اما خب جایش مشخص نبود، فازش هم معلوم نبود، بوی مرگ و ناراحتی میداد، از او که پرسیدیم چرا اینطوری است ؟! گفت که درد دوری و جدایی اذیتش میکند، یادش از معشوق که می‌آید دیوانه میشود!

به او گفتیم که ما حضورش را لازم داریم، سازمان استاندارد انسان هاهم گفته باید کمی احساس هم درون‌مان باشد، ما زیاد داریم و باید فکری اساسی برایش بکنیم.

دستورالعمل ها میگوید احساس باید جهت فکر را مشخص کند، یعنی پردازش اولیه با احساس است.

پس از او خواستیم تا تصمیمش را بگیرد، گفت که مرغش یک‌ پا دارد و هیچ جوری بی خیال عشق نمی‌شود، از عقل خواست تا فکری بکشد و مشکل را حل کند، عقل اما گفت برای فهمیدن عشق ساخته نشده است.

احساس اما بیخیال نمیشد، پایش را در یک کفش کرد و گفت، معشوق معشوق معشوق.

عقل میخواست عصبانی بشود ولی برای درک خشم هم ساخته نشده بود، تجربه هم از خشم دل خوشی نداشت، می‌دانست تقصیر عادت است.

احساس هنوز هم حرف خودش را می‌زد و می‌گفت الا و بلا که می‌خواهمش.

نمیشد، باید موضوع را حل میکردم وگرنه همه چیز روی زمین می‌ماند، پس همه چیز را به خدا سپردم، حرف احساس را گوش کردم و عقل را مجبور کردم راهی پیدا کند.

قرار شد ازین به بعد عاشق باشیم، اینجوری درست میشود، عاشق باید زنده و پویا باشد تا به معشوق برسد، پس عقل سرجایش می‌ماند و احساس خفه نمیشود

.

.

.

.

.

عشقدلنوشته
۵
۴
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید