عجیب عالمی دارد عشق، نمی دانم که چطور باید هضمش کرد، چیزی از عشق نمیدانستم، تا که تو آمدی، البته نه اینکه با نگاه اول عاشقت شده باشم نه، بودنت ذره ذره وجودم را با عشق آشنا کرد و تا به خود آمدم...
گذشت و گذشت و گفتند که فراموشت میشود، نبودنت هر چه گذشت نه فراموشم شد و نه توانستم بپذیرمش...
گذشت و گذشت و دلی که خانه تو شده بود را خشم و نفرت پر کرد، بیرونشان کردم، این دل خانهی عشق است، نمیشود که هر تازه به دوران رسیدهای را راهش داد.
عشق از جنس احساس است و من خیلی خوب نمیفهممش، اگر منطقی باشد برایم بهتر است، هضمش برایم راحت تر است.
پس این که تو معشوق و من عاشق تو هستم را فرض گرفتم، منطق میگوید« اگر من تو را دوست دارم دلیل نمیشود که تو هم چنین حسی داشته باشی» یا « نمیشود ادعا کنی عاشق کسی هستی و او تو را نپذیرد و بعدش عشق تبدیل به نفرت شود»؛ داستان عشق همین است تمامش یکطرفه است، چه لذتش و چه دردش، لذت دیدن معشوق برای عاشق است و دست رد معشوق به سینه عاشق فقط دل عاشق را میشکند.
عشق عجیب است نه میشود بیخیالش شد و نه دست از سرت بر میدارد.