ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۲ دقیقه·۸ ساعت پیش

رونوشت مثل همیشه...

صبحی زدم بیرون، فلاکس چای و نان و پنیر با کمی سبزی، گوجه، خیار و فلفل دلمه‌ای قرمز میتواند معجزه کند، نانش را هم بهتر است تازه بگیرید که بیشتر کیف بدهد...
از معایب تنها بیرون رفتن آسیب دیدن گوش ها است، باید هندزفری بگذاری و تا ته صدایش را زیاد کنی...قبلاً کارم این بود حتی روی دوچرخه و وسط خیابان، اما الان در خلوت ترین گوشه هایی که پیدا میکنم هم دوست دارم صدای دنیا را بشنوم...مشکلی ندارم صدای آهنگ هم بیایید اما دوست ندارم همه چیزی که می‌شنوم همان باشد...از دردسر های این رویه جدید فکر کردن بیشتر است، البته فکر کردن همیشه خوب است، اما من زیاد فکر می‌کنم، به اندازه نفس کشیدن.
برای اینکه زورم به این هیولای زبان‌دراز برسد چون عقل و منطق بنایش کلمات است زبانش را دراز کردم مثل همیشه از استعاره ها و اسطوره های درون سرم کمک می‌گیرم، البته با این تفاوت که به جای پیدا کردن چیز هایی شبیه مشکل دم دستم، خیالاتی که ذهنم به آنها پناه می‌برد، یا قصه هایی که چیزی را درونم تکان می‌دهد، اینها را بررسی می‌کنم، این یکی از راه های من برای سرپا نگه داشتن روانم است، هر روز هم قوی تر و بهتر می‌شود.
قبل‌تر، زمانی که درگیر خودم می‌شدم، با تمام توان احساساتم را ساکت میکردم تا بتوانم قضاوتی منطقی داشته باشم، نبودن احساس در سازه ترازوی ذهنم باعث شده بود تا تبدیل به یک ابزار شوم، شکایت کردن را بد بدانم...برای خودم وظیفه هایی سخت بتراشم...خلاصه‌اش کنم بهتر است، مثل یک زودپز، خواسته ها و نخواسته هایم را درون خودم نگه‌دارم.
خب خیلی فکر کردن نمی‌خواهد، این شکلی جواب نمی‌دهد، باید تغییر کند، من از این تغییرات میترسم  ولی چاره‌ای نیست، این بخشی از حقایق سخت زندگی است، یا از خودت انعطاف پذیری نشان میدهی و مسیر را به روش خودت می‌روی، یا زندگی تو را می‌شکند، خورد می‌کند و به زور گوهری می‌سازد.
برای همین من تصمیم گرفتم لطیف باشم، لطیف بودن در طبیعت من است، برای محافظت از همین لطافت هم پوسته‌ای سخت از منطق و خشم را دور خودم ساخته‌ام، پوسته‌ای که ظاهرش مثل سنگ است و مقاومتش هم بگیر و نگیر دارد،(شبیه تخم‌مرغ، اگر به تخم‌مرغ در حالت درستش فشار وارد شود می‌تواند نیروی زیادی را تحمل کند، شکننده هم که هست)، به این شرایط عادت ندارم، به منطق هم که نمی‌توانم پناه ببرم، سردرگم شده‌ام، مثل لاک پشتی که سالها درون اقیانوس زندگی کرده و حالا یک طوفان او را به میانه‌ی خشکی‌ای ناشناخته آورده است.
چطور قرار است ادامه بدهم؟ چه روزهایی انتظارم را میکشند؟!....نمی‌دانم ولی مطمئنم ماجراجویی در خون من است.




روزنوشتروزنوشته
۷
۴
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید